تبليغاتX
به وبلاگ سلجوقی خوش آمدید

به وبلاگ سلجوقی خوش آمدید

قربون مال

لر لر میشون مه مه بزگل                              صدای دل نشین بیگ و بریل

صدای هی هی شونون گله                           صفا ایده به صحرا وبه دره

بجای قر قر  ماشین  گاری                              سوار اسب نیله و سواری

سوار اسب خرسان بدنگی                              نه سبقت وترافیک ونه دنگی

نه چار راه ونه میدان ونه بلوار                            نیازی نی به سرکار و به پاسدار

بجای  قرص  اعصاب  و  روان                               صدای دل نشین کوگ غزل خوان

ایر داراو هم شعر  نی  بست                               دلاور هم به  فکر مال نی وست

                                                                                                     دلاور  شهریور ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 8:19  توسط دلاور سلجوقی  | 

نوروز باستانی مبارک

 

يامقلب القلوب والابصار ،   يا محول الحول والاحوال

 

،يامدبراليل والنهار

 

حول حالنا الي احسن الحال

 

دوست ندارم مثل همه از خدا بخواهم که توی زندگی هیچ غمی نباشد،

 

 چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا كرده  و زیبا میشوند.

 تنها از خدا میخواهم كه قدرتِ درکِ حضورش در تمام لحظه های زندگی را به همه ی مخلوقاتش عطا کند،زيرا تنهاآن هنگام است که هیچ مشکلی توان شکستن ما را ندارد.

 سال نو

 

با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن،

بر شما و خانواده تان خجسته ،فرخنده و 

 

 مباركباد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 11:19  توسط دلاور سلجوقی  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 13:2  توسط دلاور سلجوقی  | 

یادس بخیر

یاد کردم ز سالهای نها                            ز  دبستان گردو علیا

خاطرات برف و بارون تدرگ                       سال پنجاه ویک بستن درگ

سالی که مو بیدم کلاس دوم                  خرمنان حیرد  ا کردیم به چم

آ سیو مش میتی و کا ممخون                 جم  ابیدیم دور یک وا دل و جون

اون واز  ا کردیم به شیو  آسیو                  گندمان  آرد   ا کردیم  تا بشو

گرده  کردیم   زیر حل با  آرد   نو               خردنس بهتر ز هر آش و پلو

بهر ا کردیم گردن وا یک دیه                       مهره  آوی قسمت آ لوینه

هر که  بهرس داشت منس لوپک              ا گودن وضعس ابو  امسال کک

ایر داراب هم شعر نی بست                  دلاور هم  به یاد مال نی وست

                                                                                      دلاور  تابستان ۷۴

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 10:8  توسط دلاور سلجوقی  | 

امام زاده ابراهيم فرزندامام محمد باقر (ع)

              شاهزاده ابراهیم

پس از خروج ازشهرستان فارسان به سمت محور كوهرنگ حرکت می کنید و پس از چند کیلومتری کوتاه به سه راهی(نعل اشكنان ) می رسید که تابلوی راهنماي مسير در کنار آن قرار دارد، به سمت جاده فرعی (نعل اشكنان) از جاده اصلی خارج می شوید ،پس ازعبور از روستاهای مسير و گردوي سفلي به سه راهي ابتداي  روستای علي حسين سلجوقي مي رسيد  به سمت راست رفته در فاصله کوتاهی به گردو علياء  وبارگاه شاهزاده ابراهيم می رسید. در خصوص تأیید وجود این بقعه مطالبی سينه به سينه از بزرگان ومتولی آن جناب آقای محمدعلی صادقیان(شرح ذیل)  وكتيبه موجود كه در زمان حفاري وترميم بناء بدست آمده آن حضرت لبیک گفته و در اين مكان  مدفون شد .
در حال حاضر این مقبره مکانی مقدس ومورد احترام مردم محل می باشد وچشمه ای جوشان و سرد و گوارا از زیر بنای مقبره جاری است  و از جاذبه های گردشگری و زیارتی منطقه  به شمار می رود و مردم زیادی از سراسر استان و شهرستان ديگربه خصوص در فصل بهار و تابستان  از این مکان زیارتی – سیاحتی بازدید می کنند. .  

 آقای محمدعلی صادقیان(شیخ قپون)متولی شاهزاده ابراهیم نقل می کند:

پدر بزرگم کربلایی صادق روزبه ای که اهل و ساکن روستای روزبه در نزدیکی شهر چادگان است ، شبی شاهزاده ابراهیم را در خواب زیارت می کند. امامزاده ابراهیم به صادق می گوید که به یافتن قبر ایشان و خواهرش در کوهپایه کوهی و در کنار چشمه و درخت چناری در منطقه بختیاری  محل فعلی برود ونسبت به مرمت آرامگاه آن امام زاده اقدام کند.در این موقع سرباز می شود وبه خدمت سربازی می رود به دلیل گرایشات مذهبی در پادگان درگیر شده واین درگیری منجر به فوت سربازی می شود کربلای صادق فرار کرده ودر گرمسیر به طایفه سلگو می پیوند وبا اولاد قاسمعلی دست اخوت می دهد و موضوع را با حضرات گله و پبدنی در میان می گذارد که با توجه به مشخصات ارایه شده به ایشان می گویند آدرس و آن مشخصاتی که در خواب دیده ای در ییلاق بختیاری در دامنه کوه چوبین روستای گردو می باشد .که پس از رسیدن عشایروروییت منطقه صحت خواب را تایید نمود وبر آن مصر بود ودر جلسه ای با حضرات گله وپبدنی تقا ضای  اجازه وهمکاری نمود که مورد قبول واقع نشد لذا کربلای صادق به دهکرد نزد سیدکاظم روحانی میرود وخواب را تعریف می کند وآن سید نامه ی به کدخدایان محل می نویسد واز آنها تقاضای همکاری می نماید ودر نامه قید می کند چنانچه پس از حفاری قبر مشاهده شده اجازه احداث بناء بدهند که پس از قرائت نامه اهالی محل توافق نمودند واقدام به حفاری کردن در حین حفاری لوح مرمری وچند قندیل سفالی وقبر آن حضرت مشاهده وبا کمک مردم محل در تابستان سال ۱۲۱۶ هجری قمری طی دوسال بناء آن امام زاده تکمیل گردید .

ضریح مطهر شاهزاده ابراهیم (ع)

http://pebdeni.persiangig.com/Recoverd_jpg_file%282131%29.jpg

چنار کهنسال امام زاده

http://pebdeni.persiangig.com/Recoverd_jpg_file%282144%29.jpg


مو رهدم  ور من  ایل  باوادی             گله و پبدنی داشت  مال  بادی

گله و پبدنی  بست  با مو پیمون             بساختیم  بارگاه  تالار و ایون

 

                                                                                   دلاور.

شجره نامه اولاد کربلایی صادق روز به ای  توسط دایی اینجانب جناب آقای محمد علی صادقیان متولی در اختیار بنده قرار گرفته انشاالله در این وبلاگ به نمایش گذاشته خواهد شد.

چهار لنگ :محمود صالح

محمود صالح:روزبه

روزبه:باور خان

باورخان:گردل خان

گردل خان :محمد

محمد:کربلایی صادق-حبیب

کربلایی صادق :حاج خداد-صفر-حسینی(دو همسراختیار کرد مادر خداداد ترک ومادر حسین وصفر ار طایفه گله

حاج خداداد: نادر -میرزا قلی -ناصرقلی -امام قلی

نادر:محمدطادق-محمد طاهر

محمد صادق:خداداد-محسن

محمدطاهر:فتاح

میرزاقلی:حسن قلی-عزیز-رمضان-حسین

حسن قلی :سعید

عزیز:علی-جعفر

رمضان:علی حسین:

ناصر:علیرضا-محمدرضا- شهیداحمدرضا

امام قلی :محمود

محمود:علی

حسین :  یک فرزند دختربنام شاهیجان

صفر:محمدعلی(قپون)

محمدعلی:محمد-علی

محمد:ابراهیم

حبیب:علی -درویش

علی:امیر

امیر:عبدالحسین-پرویز-نوروز-عیسی

عبدالحسین:حبیب-کیامرز-محمود-ابوالفضل

حبیب:

کیامرز:محمدرضا

نوروز: شهرام-شاهین

پرویز: خداداد

خداداد:مصطفی

عیسی:موسی-محسن-مسلم

۲۸/۹/۹۰

 

 

عطاء محمد رادمنش درباره ی بختیاری ها و باورهایشان می نویسد:

هرچند باورهای فرهنگی آنان[بختیاری ها] در گذر زمان دستخوش تاثیرپذیری های جغرافیایی، تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و حتی سیاسی شده، اما این عوامل هیچكدام نتوانسته بنیاد كهن آن را سست كند و پیوند آن را با آیندگان بگسلاند؛ گویش ها، پوشش ها و آیین های آنان تا حد زیادی اصیل مانده است و بسیاری از واژگان كهن هنوز در بین آنان رواج دارد

باورها از نسلی به نسل بعدی منتقل می گردند و در این انتقال تحت تاثیر محیط قرارگرفته، تغییر کرده و حتی ممکن است فراموش شوند. ورود تکنولوژی به زندگی مردم، سبب فراموشی باورها است و بسیاری از آنها اکنون فقط در یادها مانده اند. بسیاری از این باورها اکنون کمرنگ شده و برخی نیز به علت تغییرات اجتماعی، مهاجرت به شهرها، ارتباط با مردم دیگر شهرها و مناطق، سست شدن روابط اجتماعی بین افراد و ... . فراموش شده اند.





 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 10:16  توسط دلاور سلجوقی  | 

 شیر علیمردان خان

علیمردان خان از مادری چون بی بی مریم ، معروف به سردار مریم بختیاری زاده شد. بی بی مریم دختر حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و مادرش بی بی فاطمه دختر علیرضا خان کیانرسی بود . بی بی مریم در جنگ اول جهانی که بخشهایی از ایران اشغال و زیر نفوذ نیروهای استعمارگر روسی و انگلیسی قرار گرفته بود به طرفداری از نیروهای آلمان و عثمانی و علیه نیروهای اشغالگر روس و انگلیس قیام کرد . بقول پروفسور گارثویت: این پیرزن برجسته روحی سرکش و فکری مستقل داشت و در تعیین سیاست بختیاری به ویژه در جنگ جهانی اول نقش مهمی ایفا کرد
پدر علیمردان خان، علیقلی خان چهارلنگ بود که در جوانی در اثر توطئه ای فامیلی وفات یافت و کودکی خود را نزد دایی های خود علیقلی خان سردار اسعد و خسروخان سردار ظفر گذراند و به مکتب رفت تا اینکه در سال ۱۳۰۲ بعد از مجزا شدن طوایف چهارلنگ از هفت لنگ به همراه برادر خود محمد علی خان به عنوان روسای این طایفه تعیین گردیدند . در سال ۱۳۰۰ با تشکیل حزب ستاره بختیاری علاقه و گرایش شدیدی به این حزب پیدا کرد ...

علیمردان خان در سال ۱۳۰۷ جمعیتی به نام هیئت اجتماعیه بختیاری مرکب از ۱۲ نفر از سران و کلانتران بختیاری تشکیل داد . سپس در تنگ گزی و شوراب اجتماع کردند و راه جنوب به شمال بختیاری را با انفجار پل شالو بستند و آماده حمله به فریدن شدند که دولت با شتاب سردار فاتح و محمدتقی خان امیر جنگ را برای مذاکره نزد آنها فرستاد . در همین زمان طوایف زراسوند، بامدی، احمد خسروی ، دینارانی و بابادی به نهضت پیوستند و محمدرضا خان سردار فاتح و سردار اقبال هم عملا از نهضت پشتیبانی کردند. ولی مذاکرات خوانین بختیاری با علیمردان بی نتیجه ماند . در سال ۱۳۰۸ دهکرد و اکثر مناطق بختیاری به دست نیروهای هیئت اجتماعیه تصرف و یا به آنان پیوستند .

دولت رضا شاه هراسان از این قیام تمام نیروهای خود در سراسر کشور را برای سرکوب به فرماندهی تیمسار شاه بختی بسیج و روانه منطقه کرد. در زمانی که هیئت اعزامی برای صلح با علیمردان خان و دیگر سران نهضت در روستای زرد و یا در حومه  قهوه رخ  مشغول مذاکره بودند از همه طرف بختیاری مورد تهاجم ارتش قرار گرفت . از جنوب ، لشگر اهواز به فرماندهی سرهنگ محتشمی ، از غرب لشگر خرم آباد به فرماندهی سرتیپ تاج بخشاز شمال سرهنگ بهادر بختیاری و تیمسار شاه بختی حمله را کامل کردند.
منطقه سفید دشت که مدت ۲۰ روز یک تیپ ارتش در محاصره بختیاری ها بود، با جنگی خونین به تصرف دولت درآمد و نیروهای بختیاری عقب نشینی کردند. علیمردان خان و یارانش بعد از یک سال درگیری و جنگ پارتیزانی با وساطت بعضی از خوانین تسلیم و به تهران انتقال یافت ولی با امدنش به تهران توطئه برای مرگ او هم شروع شد . بعد از مدتی به همرام سردار فاتح و سردار اقبال و چند نفر دیگر دستگیر و به زندان قصر منتقل گردید و حماسه دوم حماسه ساز بختیاری آغاز گشت . حماسه اول او نبرد بر علیه دیکتاتوری و استعمار بود و حماسه دوم که عظیم تر از حماسه اول اوست مقاومت دلیرانه و بی باکانه او و مرگ شجاعانه و مظلومانه اش می باشد. مرگی که عین زندگی بود آن هم یک زندگی حماسی و قهرمانانه . علیمردان خان با مقاومت مردانه خود باعث تحسین معروفترین رجال سیاسی و زندانی گردید و در سپیده دم یکی از روزهای اسفندماه ۱۳۱۳ این راد مرد بختیاری را جلوی جوخه اعدام بردند.

نویسنده نامدار ، بزرگ علوی اینطور می نویسد: علیمردان خان جامه ای زیبا بر تن کرده و سر و روی خود را آراسته و با گامهای بلند واستوار و قامتی رسا حلاج وار بدون اینکه ذره ای از ترس به دل راه دهد به قتلگاه نزدیک می شد. او رفت تا شهادت مظلومانه دیگری را بر صفحه جنایات رژیم دیکتاتوری رقم زند.

هنگامی که از برابر جوخه اعدام می گذشت با جبینی باز و لبانی پر از خنده با آنها احوالپرسی کرد، وقتی یکی از دژخیمان می خواست چشم هایش را ببندد به آرامی دستمال را از دستش گرفت و گفت: پسرم!! بگذار تا این صحنه جالب و تماشایی را که قطعا مافوقان شما را خوشحال می کند من هم در آخرین لحظات حیاتم به چشم ببینم چرا که تا کنون من شیری را دست و پا بسته در مقابل مشتی شغال ندیده بودم.

سید جعفر پیشه وری از قول یکی از زندانبانان که شاهد اعدام آن شیر بیشه بختیاری بود می نویسد : در آخرین لحظات که می خواستند اورا به جوخه دار ببندند ، با صدای رسایش فریاد برآورد زنده باد ایران و آزادی که با صفیر چند گلوله خاموش شد.

لحظاتی بعد جسد بی جان مردی که دلی چون شیر و عزمی پولادین داشت، ودر میدانهای جنگ هیچ رزمنده ای پشت او را ندیده بود دَمَر به پای چوبه دار بر زمین در غلطید. که چه خوش تصویر می کند شاعر ، ذهن شیر علیمردان را در آخرین لحظات جان دادن :
علیمردان خان با مرگ خود مردی، دلیر، آزادگی، وطن دوستی و نفرت از دیکتاتوری و استبداد را شهادت داد و به قول روانشاد استاد مهراب امیری ، به موازات هر قطره خونی که از پیکر سردار رشید بختیاری بر روی زمین می چکید هزاران قطره اشک از چشمان مشتاقان و علاقه مندان او بر روی گونه های رنگ پریده شان می غلطید، مردان جامه دریدند و دیرکهای بهونها را پایین کشیدند، زنان موی سر بریدند، شعرا رثای او مرثیه ها سرودند و آهنگسازان ترانه شیرعلیمردان را ساختند. هنوز چوپانان در قله های منگشت، کلار، تاراز و زرده ( زردکوه ) اوازش می خوانند.
یادش گرامی باد

 قوم بختیاری
تاریخچه
سرزمینی وسیع که امروزه به نام چهارمحال وبختیاری شناخته شده است نام خود را از ایلی گرفته که به بختیاری شهرت دارد .
این سرزمین از دیر باز یکی از مکانهای بوده که میراث تمدنی ایران باستان را در دل خود جا داده و نقوش برجسته ایلامی در مناطق کول فره – اشکفت سلمان و قلعه تل بیانگر ان است که این سرزمین بخشی از قلمرو دولت ایلامی بوده است
سر زمین بختیاری قریب 820/142کیلو متر مربع وسعت دارد که در دامنه های زاگرس جای گرفته است .حدود آن از طرف شمال به اصفهان و لرستان از طرف شرق به کوهها ی کهکیلویه از مغرب به خوزستان و از طرف جنوب به بهبهان منتهی می شود
و اما در باره خواستگاه و نژاد بختیاریها در میان محققان و مورخان و پژوهشگران ایرانی وخارجی اختلاف نظر وجود دارد .
این نظریان بر دو پایه واساس استوار است
1- افسانه و داستان 2- تحقیقات و کاوشهای علمی .
با این وجود هنوز اتفاق رای در باره نژاد وخواستگاه ایل بختیاری وجود ندارد اما اکثر پزوهشگران و مورخان از دیر باز بختیاری ها را از لرها دانسته و معتقدند که ایشان از نژاد لر هستند
ولی در نهایت هرودوستی می نویسد که بختیاریها از نژاد اصله ایرانیانند که در انقلاب دوم دنیا که موجب نقل نفوس از نقطه ای به نقطه دیگر شد به ازراف عالم پراکنده شده یعنی از محل نزول سفینه که مرتفعات ارمنستان و جبل ارارات باشد رو به مشرق حرکت نموده اند ارمنستان بعد از طوفان جزء ایلت آران شده .آران اصل و ریشه کلمه ایران است
( گرفته شده ازتاریخ بختیاری نوشته شده توسط علیقلی خان سرداراسعد و عبدالحسین لسان السلطنه سپهر).
لغت بختیاری
ایل جلیل بختیاری که از ایلهای بزرگ ایران است و خاکشان مابین چهارمحال و فارس و لرستان و خوزستان واقع است در تسمیه این اسم اقوال مختلف است .این کلمه مرکب از دو لغت فارسی یکی(بخت)و دیگری (یار) و یاء آخر برای نسبت است در جمع الف ونون در اخر اضافه نمایند و بختیاریان گویند ولی می تونیم از روی دقت و تجربه معلوم داریم که این ایل . ساسانی الاصل و ایرانی نژادند زیرا که در این طول مدت .زبانشان مخلوت به عرب وترک نشده و در اخلاق و حرکات ایشان آن نجابت و اصالت ایرانیت معلوم و هویدا است . در حقیقت زبانشان همان زبان پهلوی قدیم است که ساسانیان و کیانیان بدان سخن می گفتند
نسبت ایل جلیل بختیاری
در نسب بختیاریها اختلاف است بعضی نزاد ایشان را به یونانیان و جمعی به دیالمه می دهند اما در اینکه اصل ونزاد ایشان ایرانی است محل شکی نیست زیرا که اخلاق و اصالت ونجابت وزبان ایشان بیانگو ایرانی خالص بودن آنهاست .پایتخت بختیاری
در قدیم الایام پایتخت و حاکم نشین بختیاری ما میر بوده چندی بواسطه بعضی وقایع پایتخت جانکی شد و انجا مخروبه ماند ولی در این اواخر مرحوم حسینقلی خان ایلخانی و سرداراسعد در مال میر عمارات علیه بنا نهادند ومحل حکومت شد .قشلاق و ییلاق بختیاری
ایل بختیاری در تابستان ییلاقشان چقاخور و در زمستان قشلاقشان ناغان است و همچنین رامهرمز.
هویت
ایل بختیاری، که شمارشان به بیش از 800 هزار نفر می رسد، در منطقه ای به مساحت 67 هزار کیلومتر مربع در ناحیه مرکزی ایران که رشته کوه بـز خود را از زاگرس در آن واقع شده زندگی می کنند. اگر چه تنها یک سوم از بختیاریها کوچ نشین اند (و بقیه مراتع مناطق عمدتاً به صورت جوامع استقرار یافته به کشاورزی مشغولند) آنچه به عنوان فرهنگ قوم بختیاری شناخته می شود بیشتر در میان چادرنشینان بختیاری کوهستانی دیده می شود تا بقیه آنها. اینان که از طریق تولید گوشت و محصولات لبنی زندگی می کنند، سالانه پس از پایان فصل تابستان رمه های گاو و گوسفند و اطراف اصفهان، به طرف دامنه ها و جلگه های کم ارتفاع در استان خوزستان حرکت می دهند تا زمستان سرد را در مراتع و چراگاه های این منطقه بسر برند. کوچ سالانه قوم بختیاری یکی از جالبترین و پیچیده ترین نمونه ها در میان ایلات و اقوام کوچ نشین در سراسر جهان است. از آنجایی که بختیاریها در جریان کوچ باید از ارتفاعاتی که گاه بلندی آن به 3 هزار متر و بیشتر هم می رسد بگذرند، و باید زمان کوچ خود را با نهایت دقت انجام دهند تا مبادا در طول راه دچار برف زودرس، سیلاب رودخانه های کوهستانی و نبود چراگاه و مراتع شوند. سابق بر این در جریان کوچ تلفات زیادی بر انسان و دام وارد می شد. در سال های اخیر با اقدام دولت در ایجاد پل، هموار کردن مسیر کوچ ایل و ساختن مراکز تغذیه دام در طی مسیر، شمار تلفات جانی و مالی به شدت کاهش یافته است. بختیاریها به گویش لری تکلم می کنند و شیعه مذهبند. از نظر سیاسی، در زمان شاه سابق، رئیس ایل از طرف وی منصوب می شد و بختیاریها همه تحت امر او بودند. این پست و مقام امروزه دیگر وجود ندارد. یکپارچگی ایل بختیاری تحت ریاست یک فرد در 2 قرن اخیر بسیار کارساز بود به طوری که این ایل نقش بسیار مهمی در جریانات تاریخ معاصر کشور و بویژه طی انقلاب مشروطیت ایفا کرد. امروزه، اما، بسیاری از مردمان بختیاری از شیوه سنتی زندگی خود دست کشیده اند و برای استخدام در شرکت نفت ایران و سایر مؤسسات و ادارات دولتی به شهرنشینی روی آورده اند.
بختیار سرزمین افسانه ای ایران و دارای فلکلور بسیار غنی است. بختیاری بزرگترین و اصیل ترین قوم در میان اقوام متعدد ایران زمین به شمار می آیند. بختیاریها از نظر نژادی جزو تباره لرها هستند و گویش آنها نیز از قدیمی ترین و شناخته شده ترین گویش های زبان فارسی است. کوچ سالانه ایل بختیاری از مراتع و چراگاه های مناطق سردسیر استان چهار محال و بختیاری به طرف نواحی جنوب کشور یعنی، استان خوزستان بین 4 تا 6 هفته به طول می انجامد. این کوچ جابجایی جمعیتی بسیار گسترده و مثال زدنی از مقاومت زن، مرد، پیر و جوان به همراه هزاران رأس دام است که از 5 مسیر مختلف، سخت ترین و صعب العبورترین مناطق کوهستانی را پشت سر می گذارند تا به مراتع و چراگاه های جدید برسند. بختیاریها به دو گروه اصلی تقسیم می شوند : هفت لنگ و چهار لنگ. در میان این دو گروه هم تقسیم بندی های بسیار بیشتری وجود دارد. آمار دقیق تعداد بختیاریها مشخص نیست. طبق یک برآورد 450 هزار نفر بختیاری در کشور زندگی می کنند. نیمی از آنها کوچ نشین اند و بقیه به صورت استقرار یافته به کشاورزی مشغولند. روستای کاریاک، واقع در 120 کیلومتری جنوب اصفهان، که در آن رودخانه کرشان، از ریزآبه های کارون، جاری است دو استان کهکیلویه و بویراحمد را از همدیگر جدا می سازد.
سردار اسعـد
عـلیقـلی خان سردار اسعـد چـهارمین فـرزند حـسیـنـقـلی خان ایلخانی است. او پس از کـشته شدن پـدرش، یکـسال در زندان ظل السلطان بسر برد و خانوادهً آنها تا زمان بـقـدرت رسیدن اتابک در انزوا بسر بردند. اما با بـقدرت رسیدن اتابک، باز ستاره ًاقـبال آنها درخـشید و برادرش اسفـندیارخان سردار اسعـد اول، ایلخانی بخـتیاری و خودش فـرماندهً سواران بـخـتیاری در تـهـران شد. در قـتـل ناصرالدین شاه ماًمور نظم تـهـران گـردید و در زمان مظفرالدین شاه نیز فرماندهً سواران بـختیاری با لـقب سرتیـپـی باقی بود. در سال 1314 هـجری قـمری هـزار تومان مـقرری به پاس وفاداریش به دولت برای او تعـیـین گـردید. مدتی نیز به عـنوان ایلخانی بخـتیاری از جانب مظفرالدین شاه انـتخاب شد. اما در این سمت با رقابت شدید برادرش نجـفـقـلی خان صمصام السلطنه که از او بزرگـتر و طبق پـیمان نامه های سران ایل، حق ایلخانیگـری از آن او بود، مواجه شد و کنار گـرفت. او بعـد از عـزل اتابک دیگـر به گارد سلطنـتی مراجعـه نکرد و بـیشتر اوقات خود را در بـختیاری گـذرانید. در سال 1318 هـجری قـمری به هـندوستان و مصر سفر کرد و به زیارت مکه نائـل گـردید و سپس عازم پاریس شد. دوسال تمام در پایتخت ها و شهـرهای مهـم اروپا زندگـی کرد و به عـضویت فرماسونری درآمد.
او در سال 1320 هـجری قـمری به تهـران آمد. در سال 1321 هـجری قـمری که اسفـندیار خان، برادر بزرگـش فوت کرد، راهـی بخـتیاری شد و بـین برادران و عـموزاده هایش ( فرزندان حاج امامقـلی خان ) صلح و آشتی برقـرار کرد. در سال 1322 هـجری قـمری به پـیشنهاد عین الدوله از طرف مظفرالدین شاه لقب سردار اسعـد و نشان حمایل بوی داده شد و ماًمور نظم لرستان گـردید.
پس از افـتـتاح مجـلس اول، در 18 شعـبان 1324 هـجری قـمری برای معـالجهً چـشم خود باردیگـر به اروپا رفت و در پاریس اقامت گـزید و به مطالعـه و ترجـمهً کتب خارجی پـرداخت. پس از بمباران مجلس، در روز سه شنبه 24 جمادی الاول سال 1326 هـجری قـمری که تعـدادی از رجال و آزادیخواهان راهی زندان شدند او در پاریس بود.
سردار اسعـد در بـین خوانین بختیاری، امتیازات ویژه ای داشت. در تاریخهای بختیاری که شرح اختلافات و درگیری های داخلی را نگـاشته اند، بـندرت از او در دسته بندیهای خانوادگی یاد شده است. سردار اسعـد را می توان محـور اتحاد در ایل دانست. سردار ظفر می نویسد: " حاج عـلیقلی خان هـیچوقت مایل به جنگ نبود، خاصه جنگ مابـین بنی اعمام و برادران".
سردار اسعـد در امور سیاسی نیز فردی توانا بود. او این امتیاز را با حـضور گـسترده اش در دستگـاه دولتی از زمان ناصرالدین شاه کسب کرده بود. سردار اسعـد در آثار مربوط به رجال معـاصر دارای سیمای مثـبت و روشنی است. قـزوینی او را دارای اخلاق حسنه دانسته است. عـلاقه به عـلم و دانش و مطالعـهً کتب داخلی و خارجی، بخصوص مطالعـه آثار مربوط به تاریخ، از ویژگـی های دیگر اوست؛ قزوینی می نویسد:
"من آن مرحوم را خوب می شناسم و در تمام مدت اقامت او در پاریس هـفته ای دوسه مرتبه او را می دیدم و غالبا صحبت ما از تاریخ بود؛ زیرا که او به تاریخ بسیار عـلاقه داشت ".
وی دراین باره اشاره به تالیف تاریخ بختیاری بدستور او و ترجمه کتابهای زیادی از زبانهای خارجه به زبان فارسی دارد. از آن جـمله سفرنامهً شرلی تاورنیه و مجلات و کـتب آبی انگـلیسی را می توان نام برد. ملک زاده در این باره می نویسد:
"حاج عـلیقلی خان سردار اسعـد که از خوانین روشنـفکر بختیاری بود، دبستانی برای فرزندان ایل تاًسیس کرد و معـلمینی از تهـران برای تدریس اجیر نمود؛ و نظافت آن مدرسه را به شیخ علی ناظم که از مردان روشنفکر بود سپـرد ".
وی می آفزاید، بدستور او تـعدادی از دانش آموزان این مدرسه به خارج اعزام شدند. کسروی نیز او را مردی دانش دوست و آگاه دل نامیده است؛ و یحیی دولت آبادی نام او را جزء اولین مجلسی که از افراد علم دوست در رجب 1315 هـجری قـمری تـشکیل شده است، می آورد. و احمد پـژوه وی را یکی از چهـار پـنج تن مبارز با وقوف به کار، آگـاه و صمیمی می داند.
بنا به تصریح ملک زاده، سردار اسعـد هـمکاری خود با مجامع آزادیخواهی را از سال 1322 هـجری قمری آغاز کرده است. در دوازدهـم ربیع الاول هـمین سال، جلسه ای از رجال آزادیخواه در باغ شخصی سلیمان خان میکـده و به رهـبری او برگـزار شد. ملک زاده این مجمع را هـستهً اصلی انـقلاب مشروطیت ایران می داند.
گرچه نام سردار اسعـد در لیست اصلی نیامده است، اما او می نویسد:
"بطوری که نگارنده این تاریخ از کسانی که هـنوز زنده اند و در آن جـمع حضور داشته اند تحقـیق کرده ام، بحرالعـلوم کرمانی، برادر شهـید سعـید مرحوم روحی و حاجی عـلیقـلی خان سردار اسعـد بخـتیاری و سلیمان میرزا هـم در آن جـلسه حضور داشتـند".
اما با این وجود در طی سالهای بعـد تا سال 1326 هـجری قـمری از او برای حـمایت از مشروطه حرکتی مشاهـده نگـردیده است، و یا نگـارنده به موردی دسترسی نیافـتم. قـبل از سال 1324 هـجری قمری که مبارزه ضد استکـباری مردم شکـل می گرفت، سردار اسعـد مشغـول امورات ایل بخـتیاری بوده و افزون طلبی هایی از او و برادرش سردار ظفر مشاهـده می گردد، و چـنانکه گـفـته شد در سال 1324 هـجری قـمری عـازم اروپا می شود.
سردار اسعـد هـمکاری خود با آزادیخواهان را پس از بمباران مجـلس شورای ملی و در سال 1326 هـجری قـمری بطور آشکار، آغاز کرده است. در این سال، با تـجـمع مشروطه خواهان و رجال مخالف محمدعـلی شاه در اروپا، سردار اسعـد نیز به جرگـه آنان پـیوست. این افراد در سه شهـر متمرکز شده بودند.
یک دسته که از حـیث تعـداد زیادتر بودند و از حیث نام و آوازهً حـکومتی مشهـورتر، افرادی بودند که در پاریس جمع شده بودند. علاءالدوله ، سردار اسعـد، ظهـیرالسلطان، احتـشام السلطنه، مخـبرالسلطنه و امیر اعـظم از آن جـمله بودند. اینها از گـروه اعـیان، وزراء، شاهـزادگـان و نمایندگان مجلس بودند، و افرادی از این قبـیـل با آنها در تماس بودند، مانند مـحـمد خان قـزوینی، دکتر اسماعیل خان مرزبان(امین الملک)، دکتر جلیل خان ثـقـفی، دکتر عـبداللطیف گـیلانی و چـند تن دیگـر.
دسته دوم لندن را پایگـاه خود قرار داده بودند و کـمیتهً ایران را به کمک عـده ای از انگـلیس ها تاًسیس کرده بودند. تـقی زاده، میرزا آقا تبریز(حسین زاده تبریزی) و سید محـمد صادق طباطبایی از این گـروه بودند و معـاضد السلطنه پـیر نیا نیز ابـتـدا در جمع آنها بود.
دسته سوم کـسانی بودند که در سویس مستـقر شدند. علی اکـبر دهـخدا، قاسم خان صوراسرافیل و معـاضد السلطنه پـیرنیا چـهـرهای معـروف آنها بودند. هـتـل لاپـرری در شهـر ایوردن مرکز تجـمع آنهـا بود. این گروه نظام نامهً ترکهـای جوان را در اخـتیار داشتـند و بر اساس آن فعـالیت می کردند.
این سه گروه هـماهـنگی کاملی نداشتـند و ترکـیت سیاسی آنها با هـم فرق می کرد. اما در موقعـیت حساس سال 1326 هـجری قـمری با هـم متـحد شدند.
سردار اسعـد، در این برهـه حساس از تاریخ ایران، در بـین این مجامع، مهـره ای است که به لحاظ موقعـیت حساس و قـدرت جـنگی ایل بخـتیاری، برای نجات کشور از استـبداد مـحـمد علیشاهی برگـزیده می شود. زیرا به لحاظ عدم وجود نیروی نظامی سازماندهی شده، قدرت نیروئی ایلات تعـیـین کننده بود. پـاولویـچ می نویسد:
"ایلها، یگـانه نیروی مسلح کشور محسوب می شدند. به عـلت ضعـف شاه، نیروی مسلح ایلها برای نگـهـداری تاج سلطنتی بهـر قـیمتی می بایست حـفظ شود ".
قـدرت ایل بـختیاری در بین ایلات در این زمان، تعـیـین کننده بود. بطوریکه شاه نیز برای نجات خود به آنهـا دل بسته بود و چـنانکه گـفته شد، عـین الدوله برای غـلبه بر تـبریز، هـزار سوار بـختیاری درخواست کرده، و خود خوانین نیز براین قـدرت واقـف بودند و حـتی آنـهایی که در رکـاب شاه بودند نیز گـاهـی وسوسه می شدند که به مشروطه خواهان بـپـوندند و نام نیکی از خود بر جای بگـذارند. شاه نیز از پـیوستن آنها به انـقـلابـیون وحـشت داشت.
اما در حالیکه ملت در فشار استبداد بود، استـفاده از بخـتیاریها خود راه چاره ای بود که می بایست تجربه شود. بنابراین با اصرار افرادی چـون معـاضدالسلطنه پـیرنیا و مخـبرالسلطنه، سردار اسعـد نـقش اصلی را به عـهـده گـرفت. در این باره قـزوینی می نویسد که معاضدالسلطنه پـیرنیا، از وکـلای دوره اول مجـلس شورای ملی به پاریس آمده بود تا سردار اسعـد را بسیج کند، اما سردار اسعـد تحـرک واقعی از خود نشان نمی داد. در هـمین هـنگـام دکتر لطیف گـیلانی با حالت عصبانیت به سردار اسعـد می گوید:
"تو چـطور راضی می شوی که در اینجا در پاریس مشغـول گـردش و تـفریح باشی و محـمد علی میرزا ...ایرانیان را در تهـران شکم پاره کـند و طناب بـیندازد و مردم را توی چاه زنده دفن کند. هـیچ خـجالت نمی کشی... ".
ملک زاده می نویسد:
"ایرانیان مهـاجر مقـیم اروپا سردار اسعـد را تـشویق به رفـتن ایران و قیام بر علیه محمدعلیشاه نمودند. وقتی چـند نفر از آنها منجمله شکرالله خان معـتمد خاقان که بعـداً لقـب قوام الدوله یافت، به اتـفاق سردار اسعـد به ایران مراجعـت و به اصفهان رفت و در سفر جـنگی از اصفهان به تهـران با او هـمراه بود ".
مخـبرالسلطنه هـدایت که در این موقع در اروپا بوده است، می نویسد:
"شاخص میان ایرانیان، عـلیقـلی خان سردار اسعـد است. گاهی به منزل او می روم....غالباً اشخاص سر سفره او حاضر میشوند. عـصر به کافه دولاپه، جـنب اپـرا می رود، باز جـمعی دور او را گـرفته اند ".
مخـبرالسلطنه سپس می نویسد که از او خواسته است تا به ایران رفته، رهـبری نهضت را به عـهده بگـیرد. امان او گـله می کند که تـنها است، مخـبرالسلطنه می گوید، کار را یکـنفر می کند.
این تـشویق های ایرانیان باعـث حرکت سردار اسعـد می شود. البته اقدام موفـقیت آمیز بخـتیاریها در فـتح اصفهان نیز به او امیدواری بیشتری داده است. اما سخن سایکس که می نویسد:"عـملیات صمصام وی را مجبور به ورود در کار نموده"، را نمی توان تماماً صحیح دانست. زیرا چـنانچه تشریح شد، او قـبلا به بخـتیاری سفر کرده و هـماهـنگی هایی با حاج آقا نورالله نجـفی انجام داد.
بهـرحال سردار اسعـد با فـتح شدن اصـفهان با عـزمی محـکمتر، راهـی ایران شد و تا قـبل از رسیدن به ایران نیز با ارسال پـیامها و نماینده، کـنترل حـرکت را بدست گـرفت. او در 15 ربـیع الثانی 1327 هـجری قـمری ( 6 مه 1909 میلادی ) وارد ایران شد. ابـتدا با شیخ خزعـل، شیخ قـدرتمند اعـراب " بنی کعـب " خوزستان ملاقات کرد و با او متحد شد. سپس وارد بخـتیاری شد. متعاقب آن با خوانین قـشقایی سوگـند نامه ای را امضا کرد. هـم پـیمان شدن با خوانین و شیوخ، بسیار حیاتی بود. زیرا او برای حـرکت به سمت تـهـران، می بایستی از پشت سر مطمئن باشد. بخصوص اینکه خوانین قـشقایی و بخـتیاری با هـم رقابت دیرینه داشتـند، و شیخ خـزعـل نیز ضمن رقابت با خوانین بختیاری، با محـمد علیشاه راه مسالمت آمیزی را در پـیش گـرفته بود.
لازم به گـفتن است، زمینهً اتحاد بـین خوانین بختیاری و شیخ خزعـل از یک سال قـبل، فراهـم آمده بود. در ماه صفر سال 1326 هجـری قـمری بین شیخ خزعـل و خوانین بختیاری پـیمان نامه ای برقرار شده بود. از طرف تمام خوانین بخـتیاری، غـلامحسین خان سردار محتـشم و خسروخان سردار ظفر به نمایندگی از طرف تمام خوانین بخـتیاری ،آنرا امضا کرده بودند.
سردار اسعـد پس از عـقد قرارداد با رؤسای ایلات مذکور، درصدد اتحاد با رقـبای خانوادگی خود برآمد. خانوادهً حاج ایلخانی، مشکـل اصلی او محسوب می شد. لطفعـلی خان امیر مفـخـم، برای مقابله با تـهاجم بـختیاریها به تهـران، در قم موضع گرفته بود. برادر او نصیرخان سردار جـنگ، از محاصرهً تـبریز دست برداشته، برای پـیوستن به امیر مفـخم، راهـی قـم بود، و برادر دیگـرشان، سردار اشجع بهـمراه خسروخان سردار ظفر ( برادر سردار اسعـد ) برای جـمع آوری نیرو، بسمت بخـتیاری در حرکت بود. تـنها غـلامحسین خان سردار محتـشم بعـنوان ایل بـیگی ایل بخـتیاری در خوزستان بسر می برد. بر خلاف برادرانش که در ضدیت کامل با سردار اسعـد بسر می بردند، زمینه های اتحاد بـین سردار محتـشم و سردار اسعـد از قـبل توسط سردار ظفر فراهـم آمده بود. سردار ظفر که به رقابتهای فامیلی خیلی اهـمیت می داد در 19 رمضان 1326 هـجری قمری با سردار محتـشم پـیمانی بسته بود که براساس آن سردار محتـشم سوگـند یاد کرده بود تا نسبت به سردار ظفر و سردار اسعـد وفادار بماند.
بنابراین زمـینه اتحـاد برای سردار اسعـد کاملا فراهـم بود. او مجـدداً با سردار محتـشم هـم پـیمان شد. سردار ظفـر نیز از قـم بسوی بخـتیاری آمده، عـلیرغـم سوگـندی که به امیرمفـخم، مبنی بر عـدم خیانت به محـمد عـلیشاه، خودره بود، به سردار اسعـد پـیوست. او در این باره می نویسد:
" با اینکه من بر سر سوگـند و پـیمان خود ایستاده بودم، کم کم فـهـمیدم امیرمفـخم و سلطانـقـلی خان می خواهـند بـنیاد فرزندان مرحوم ایلخانی را براندازند و به مشورت و هـمدستی یکدیگـر نوشته، تمام ایلات ایلخانی را از شاه گـرفته بودند که امیر مفـخم و هـر که با او برادر کرده، هـم خیال باشد، تـقـسیم کـنند ".
سردار اشجع وقـتی که به بخـتـیاری رسید، حاجی بی بی، یکی از زنان حاج ایلخانی را با خود هـمراه کرد و به تـشویق او، زنـهـا و بچـه های منطقهً اردل به داد و فریاد پـرداخته و فرزندان حاج ایلخانی را به اتـحاد دعـوت می کردند. اما حـضور چـهـرهً بانفـوذی چـون سردار اسعـد در ایل، باعـث اتحاد بخـتیاریها شد. در عـین حال تعـدادی از بستگـان حاج ایلخانی و بعـضی از فرزندان حاج ایلخانی هـمچـنان به پـیمان خود با محـمد عـلیشاه وفادار ماندند و حتی سردار محتـشم که به سردار اسعـد پـیوسته بود، نیز به حال خود رهـا نشد، و سردار اشجع جـمعـی نیرو تـدارک دیده، به فرماندهـی شهـاب السلطنه به تـهـران اعـزام کرد.
از آنطرف سردار اسعـد با هـمراهی خوانین بخـتیاری و انقـلابـیون دیگـر، سپاهـی قریب به هـفتصد نفر جمع آوری و راهی تهـران شد. و قبل از حرکت طی نامه ای به شیخ السفرا، وزیر مخـتار اتریش، هـدف از حرکت خود را تـشریح کرد و از دولتهـای قـدرتمند خواست تا از مداخله نظامی در ایران خودداری کـنند.
در این سفر، جـمعی از روًسای بخـتیاری او را هـمراهی می کردند؛ از جـمله الیاس خان صارالملک و سالار مسعـود که جزء نیروهای بخـتیاری مستـقر در تـبریز بود. آنها بطور فراری خود را به بخـتیاری رسانده بودند.
پس از حرکت سردار اسعـد، سردار بهـادر و غـلامحسین خان سردار محتـشم با سپاهی برای پـیوستن به سردار اسعـد راهی تهـران شدند و سردار اشجع با سردار ظفر به رسم ایلی هـم پـیمان شدند.
سردار اسعـد در حرکت خود به سمت تـهـران، مشکـل اصلی خود را برخورد با نیروهای بخـتیاری به فرماندهـی امیر مفـخم می دانست و تلاش زیادی نمود تا با آنها درگـیر نشود. برای این مقـصود نامه هایی به او نوشت، تا اگـر می خواهـد به شاه وفادار بماند با نیرهای دیگر درگـیر شود. زیرا درگـیری با نیروهای بخـتیاری، ایل را به خاک و خون می کشاند. سالار فاتح که جزء نیروهای مجاهـدین شمال بوده است، از عـدم تمایل سردار اسعـد به جنگ بخاطر ترس از اخـتلافات خانوادگـی سخن می گوید.
دانشور عـلوی نوشته است که امیر مفـخم و سردار جـنگ در باطن با سردار اسعـد هـمفکری داشتـند. اما این سخن بنا به مقاومت هایی که امیر مفـخم از خود نشان داده است، صحیح بنظر نمی رسد. و چـنانکه که کسروی نیز نوشته است، او تا آخر ایستادگی کرد. اسنادی نیز این سخن را تائید میکند. چنانکه سردار اسعـد طی تـلگـرافی از تهـران به صمصام السلطنه نوشته است:
"از قم حرکت کردم به ملاحضهً جـنگ برادری و حـفظ خانوادگی پهـلو خالی تمام را به چپ راه رفـته، بلکه جـنگی در خانواده فراهـم نیاید. هـر چه ملاحضه حـفظ خانواده را نمودم آخر امیر مفـخم و سردار جـنگ به لجاج اتحاد سردار محتـشم و سالار اشرف و سردار اشجع شد. تاخت و یورش سرما آورده .... ".
وی سپس کشته های دو جـناح از بختیاری ها را صد نفر نوشته است. امیر مفـخم نیز طی نامه ای به سردار محتـشم ضمن شرح درگیری و شمردن کشته ها، نوشته است: " انشاءالله امیدوارم به فضل خداوند تبارک و تعـالی فردا یا پس فردا کارشان خـتم شود".
بهـرحال بخـتیاریها آماده حـرکت شدند، گـرچه تصمیم جـدید شاه مبنی بر اعادهً مشروطیت آنها را مردد کرد، اما سپس به خدعهً شاه پـی بردند. در سپاه آنها، سردار اسعـد، یوسف خان امیر مجاهـد، مرتضی قلی خان صمصام و جمع دیگـری از سران بخـتیاری و دکتر دانشوری علوی حضور داشتـند.
از شمال نیز نیروهای مجاهـدین راهی تهـران گردیدند و با هـماهـنگی هایی که با هـم داشتـند، در 24 جمادی الثانیه 1327 هجری قمری وارد تهـران شدند. آنها برای رسیدن به تهـران درگیریهای پراکـنده ای با بخـتیاریهای طرفـدار شاه داشتـند. اما سران مجاهـدین که با طی نزدیک به 1111 کیلومتر ( 690 مایل ) توانسته بودند بهـم برسند، طی جلساتی در بادامک، طرح حمله به تهـران را ریختـند. خبرنگار تایمز می نویسد: " حرکت ناگـهانی آنان بسی زیرکانه و بنحو درخشانی انجامید، بدون انداخـتن تیری توانستـند رخنه به شهر نمایند". آنان که برای ورود به تهـران با مجاهـدین تهـران هـماهـنگی هایی نموده بودند، از سوی مردم با آغوش باز مورد استـقبال قرار گرفـتـند. و پس از درگـیریهای پـراکنده، شهـر به تصرف مجاهـدین درآمد؛ و در روز جـمعه 27 جمادی الثانی سال 1327 هـجری قمری( 21 تـیر 1288 خورشیدی - 16 جولای 1909 میلادی ) داستان جـنگ پایان یافت. و در ساعت 8.5 صبح، شاه با پانصد تن از سربازان و بستگـان و سران و مرتجعـین بنام امیربهادر جنگ به سفارت روس در زرگـنده پـناهـند شد.
کـتـیـبه سردار اسعـد
این کتیـبه به دستور حاج علیقلی خان سردار اسعـد در سال 1323 هـجری قـمری نوشته شده است. این کتیـبه شجرنامه او و ریاست اجـدادش بر ایل بخـتیاری را بیان می کند. محل این کـتیـبه در منطقهً با صفایی در پـنج کیلومتری جـنوب فارسان معروف به پـیرغار می باشد.
شنـیـدم که جـمشید فرخ سرشت بر چـشـمه و بر سنگـی نوشت
بر این چـشـمه چـون ما بسی دم زدند برفـتـند تا چـشم بر هـم زدند
چـنین گوید حاج عـلیقـلی خان سردار اسعـد ابن حسیـنقـلی خان ایلخانی ابن جـعفر قلی خان ابن حـبـیب الله خان ابن عـبدال خان بن علی صالح خان ابن عبدالخلیل آقا ابن خسروآقا ابن غالب آقا ابن حیدر که اجداد من هـمه وقت به ریاست طائـفهً هـفت لنگ بخـتیاری برقرار بودند تا زمان پـدرم حسینقـلی خان ایلخانی، طوائف چـهارلنگ و جوانکی گـرمسیر و سردسیر و فلارد، ضمیمهً حکومت او شدند. در سنه 1299 هـجری قـمری مرحوم برادر ارشدم، اسفندیارخان سردار اسعـد، در اصفهان شش سال محـبوس ماند؛ حکومت بختیاری و مضافات با اعـمام کرامم بود. بعـد از شش سال برادرم مرخص و به منصب سردار اسعـد منصوب شد. چـند سال با اعمام و بنی اعـمام دشمن و جـنگهـای خونریز کردیم. عاقـبت صلح کرده متحـد شدیم تاکنون که سنه 1323 هـجری قـمری و سال دهـم جلوس اعـلیحضرت مظفرالدین شاه قاجار خلدالله ملکه می باشد؛ با وجود وفات چـهار نفر از بزرگان با کمال اتحاد مشغـول ریاست هـستـیم از ثـمرهً اتحاد براملاک موروثی افزودیم. الآن که ربع چـهارمحال و تمام رامهـرمز، زیدون، و حومهً بهـبهان املاک زیادی از عـربستان چـندین قریه از بربرود، چـندین قریه از لنجان و سمیرم ملک زر خرید این خانواده است. از چهارمحال ناحیهً میزدج و چـند قریهً دیگر ملکی من و گرامی برادرم حاج خسروخان سالار ارفع است. امید که اولاد و احفاد ما اتحاد را از دست ندهـند.
در پائین این کـتیـبه این جـمله افزوده شده است: " در تاریخ هـفـتم محـرم 1336 هـجری قـمری مطابق اول میزان مرحوم سردار اسعـد در طهـران به رحـمت ایزدی پـیوست ".
هـمچـنین این جمله نیز افزوده گردیده است: " لغو شد القاب در سال اول هـزار و سیصد و چهار شمسی بامر مجلس شورای ملی
چهار لنگ بختیاریمشتمل بر 5 طایفه بزرگ است
1- محمد صالح 2- کنرسی 3- موکویی 4- زلقی 5- ممی وند
1- محمود صالح
به 8 تیره تقسیم می شود
1- اورش 2- مم جلالی 3- کاقلی 4- عادکار 5- ال داود 6- قلی 7- آردپنایی 8- ممزایی
8-1 ممزایی به 16 شعبه تقسیم می شود
1- خلیل 2 تساروند 3- دویروند – 4- فرخ وند 5- جمال وند 6- خون باوا 7- چهار بره 8- دریالایی 9- بدرقه 10- گورویی 11- موزرمینی 12- اورک 13- بادا 14- هارونی 15- گشول 16- دودنگه
2- کنرسی
به 24 تیره تقسیم می شود
1- محمد جعفری 2- پاپا جعفری 3- عالی جعفری 4- غریب وند 5- هر کل 6- گشتیل 7- سندلی 8- ایش گشاس 9- گریجه 10- سیلان 11- جانکی گرمسیر 12- پوستین بکول 13- اسفرین 14- بوربورون 15- ورمحمید 16- استکی 17- عاشوروند 18- عالی وند 19- برون 20- تمبی 21- شیخ 22- سهونی 23- زنگنه 24- گل گیری
2-11 جانکی به شش شعبه تقسیم می شود
1- مکوند 2- زنگنه 3- کردزنگنه 4- بلواسی 5- آل خورشید 6- ممبینی
2-22 سهونی به شش شعبه می شود
1- باورساد 2- حموله 3- کهیش 4- مترک 5- سنگی 6- ساد
3- موکویی
به 6 تیره تقسیم می شود
1- شیخ سعید 2- پیرگویی 3- خوی گویی 4- دیویسی 5- شیاس 6- مهدور
4- زلقی
به چهار تیره تقسیم می شود
1- دوغ زنی 2- جاوند 3- میمون جایی 4- سادات احمدی -هزار وسي
5- ممی وند
به پنج تیره تقسیم می شود
1- بسحاق 2- پولاد وند 3- عبدال وند 4- حاجی وند 5- عیسی وند
5-1 بسحاق به 11 شعبه تقسیم می شود
1- بری 2- گرگیوند 3- جلیل وند 4- خانه قاید شهر وسوند 5- ملک محمودی 6- آدینه وند 7- شهر وسوند 8- خانه صلاتین 9- میزه وند 10 – اتابک 11- صوفی
5-2 پولادوند به 5 شعبه تقسیم می شود
1- هیودی 2- سالاروند 3- خانه جمالی 4- خانه قاید 5- گراوند
5-3 عبدال وند
به 8 شعبه تقسیم می شود
1- گوشاردی 2- بیران وند 3- درویش 4- زرین چقایی 5- تونی 6- ماهرودی 7- ده قاضی 8- چکان
5-4 حاجی وند
به چهار شعبه تقسیم می شود
1- غالبی 2- زیدقاید 3- هیل هیل 4- الیاسی
5-5 عیسی وند
به هفت شعبه تقسیم می شود
1- خانه قاید 2- گیرویی 3- ورکی 4- زیبایی 5- اواوی 6- گورویی 7- جعفر
ایل بختیاریهفت لنگ
هفت لنگ بختیاری به چهار طایفه تقسیم می شود
1-دورکی 2- دینارونی 3- بابادی 4-بختیاروند
دورکی 7طایفه است
1- زراسیوند 2- اسیوند 3- موری 4- قندعلی 5- بابااحمدی 6- عرب 7 – آسترکی
1-1-زراسیوند
سهی – سزار – نورآباد
سهی
ایهاوند- کورکور
سزارو و نورآباد شعبی ندارد
ایهاوند
احمد خسروی –توشمال - عمله جات – چقاخورنشین –ایها- الاسوند- سهو-میر-زنبور
کورکور
خدرسرخ – خدری- گرگه- باپیر- سیف الدین وند
1-2-اسیوندبردین – پل – خواجه – گاودوش-سهماروند
1-3- موری
بابایی- علی جان وند- بٌوری – بَوری
1-4- قندعلی
خلیل وند- ورناصری – صالح باوری
1-5- بابااحمدی
کشکی – سراج الدین – درویش آدینه
1-6- عرب
کنگرپر- اولاد علی بیگ
1-7- آستریکی
چاربری – گاییوند
دینارونی چهار طایفه دارد
1- اورک 2- طوایفی که در مال امیر هستند 3- بابادی4-بختیاروند
2-1- اورک
موزرمویی – خواجه – زنگی – غلام – کشی خالی – اولاد حاجی علی – غریبی – جلالی – ممسنی – چهار بینی چه
2-2- طوایفی که در مال میر (سوسن) هستند
نوروزی – بویری- سرقلی – لجمیر اورک – گورویی- شیخ عالی وند- شالومال – امیری – کورکور- عالی محمودی – علی محمد خانی – عالی محمودی علی مردان خانی – بندونی – شالو
2-3- بابادی
عالی انور – عکاشه – راکی – کله – ململی
عالی انور
نفی عبدالله – عالی ور- آرپنایی – میر قاید- رهزا
عکاشه
مراد- عالونی – چوی – شهرویی – کلامویی – کله سن – سله چین
راکی
کلاوند- قاسم وند- ارزویی وند- مد ملیل
کله
گله – پبدنی – احمد محمدی
پبدني :رمدان- عبدالله جون -سلگو(سلجوقي)

ململی:

سله چین – کوراوند- لیموچی – حلوایی – شهنی – نصیر – گمار
2-4- بختیاروند
بختیاروند- عالی جمال – جانکی سردسیر
بختیاروند
منجزی – علاءالدین وند- بلیوند- وه ناشی – استکی – سرو- لروزیی – مشهدی مرداسی -گندايي-تردي-فرگني
عالی جمالی
یردی- برام عالی
جانکی سردسیر
جلیلی – معموری – ریگی – بارزی – بروبرو- هلوسعد- شیاسی – سوتک – بوگر

 

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 23:59  توسط دلاور سلجوقی  | 

         شجره نامه تش سلجوقی (سلگو) طایفه پبدنی

  http://bakhtiari-pebdeni.blogfa.com/وبلاگ سلجوقی

مطالب ذیل توسط اینجانب دلاورسلجوقی تهیه و تدوین گردیده و جهت استفاد جناب آقای حسین عبدالهی واظهار نظر برادران وخواهران سلجوقی به نمایش گذاشته می شود و اعلام میدارم در صورت هرگونه نقصان گفتۀ بنده را دوستان و بزرگان بخشوده  واطلاعات صحیح را در این وبلاک اعلام تاتکمیل نمایم

چهارلنگ:زلكي

زلكي:جاوند

جاوند: ملا غلام:

ملا غلام:حاجي

حاجي:احمد-كتكي(درمنطقه للر وکتک سکونت دارند)

احمد :محمد

محمد: سلمان- سلگو

سلمان: اسكندر-رحيم ( شيخ بابا روز بهان)

سلگو :  ممدلي (محمدعلي) – نقدلي (نقدعلي)- ميلي (مهرعلي)

 ۱-اولاد ميلي

ميلي : غلامرضا

  غلامرضا : پرویز-آشير – باقر- ظاهر

  الف .پرويز:  شميباري – چنداري – مرادي

   شيمباري : مرتضي  سلجوقي

  مرتضي : محمد

  محمد : حسن – علي – احمد

  چنداري : كريم - كناري 

  كريم :  عبده – رحمان – رحيم – عبدالحسين  زارع فرد

  عبده :  شاهپور

 شاهپور:پوریا

رحمان : منصور – غلام

غلام:محمد

 منصور:محمد-حسین

 رحيم : پرويز – يونس – سعيد

  پرويز : محمد-علي

  عبدالحسين :   احمد – علي -رضا-سجاد

     علي : كريم

  كناري : فاضل – حاضر  پرويزي

  فاضل :  حسين – جلال- جليل – محمد

  جلال:آرش

  حاضر :  حسين – حسن – محمد – محمود

   مرادي : عسكر – خيبر

  خيبر: علي

  علي : صادق- محمد

     ب.آشير: گودرز- غلام – رستم-محمدرضا

 محمدرضا: كلبعلي

كلبعلي : غلامحسين كلابعلي زاده

غلامحسين :اسماعیل-ابراهیم-علي محمد

 ابراهیم:مهدی-محمد(حکمتی فر)

اسماعیل:سعید-سجاد(غفوریان)

علي محمد :حامد-ساجد(کلبعلی زاده)

غلام : سردار   اصلاحی

سردار: يادگار

يادگار : مندنی

مندنی:محمدحسین-عبدالحسین-میزاحسین

رستم :  زال- گيو- شيرعلي – مهرعلي 

  .زال: علي محمد- گل محمد – علي اكبر- عبده محمد – خونیار – خونكار

 علي محمد : محمد – محمود- تيمور- جان محمد- جان مراد – قريب

محمد: مجيد – حميد –زال- حاجي- كمال- جمعه – علي (كلبعلي) – علي اكبر

مجيد: عباس – مصطفي – مرتضي – علي

  حميد : حبيب – بهروز- داريوش – جواد – حسين – حسن

زال: رضا – محمدرضا

رضا:سام

حاجي : موسي – جعفر

كمال: اسماعيل – داود- محمد – امين

  جمعه : ابراهيم – محمد – سينا

 ابراهيم:آرتین

علي : احسان – اميد

علي اكبر: مجتبی – محمدامين

محمود: غلام  - علي – خدر- تاج مير- جهانگير

غلام: سجاد – ستار- رسول – صمد

خدر : سعيد

تاج مير : فرزاد

جهانگير : رضا – آرش

تيمور : دلاور – قربان

دلاور(نگارنده) : ارسلان – مبين

قربان : حسين

جان محمد : خواجه مراد – عبده مراد – سلطان مراد-  سبزه مراد

خواجه مراد :مهدی

عبده مراد :علی-داریوش-علیرضا

سلطان مراد:حسن-حسین

جان مراد : مسعود- منصور- منوچهر – محسن – مسلم

منصور : علي

گل محمد – رستم – اسحاق – محمد (شاه محمد)

 رستم :  حيات – قباد- يادعلي – خان علي- محمدعلي – بهمن – سهراب

حيات :کسری

قباد: شهاب-شایان

خان علی:محمدامین-محمدمهدی

اسحاق : احمد عبده – كريم – عبداله – عبدالرضا – عليرضا

احمد : اميرمحمد

محمد(شاه محمد) : صفر- اكبر – عسكر- قيصر – خيبر- صفدر- ابراهيم – باقر-  سينا

صفر: حامد – حسن

  عسگر:ادریس 

 خیبر:امیررضا

خونكار: يادگار

يادگار: ارشيا

  گيو: كريم – عبده حسين – محمدخان – سام علي – اسفنديار – عبده خان

كريم : پيرزاد – ميرزا

پيرزاد: فتح اله – سياوش – برجعلي – منوچهر – رمزعلي – حمزه علي

فتح اله : سلمان – فرشيد- وحيد – سعيد – خليل – خيراله – نوراله

سياوش : سجاد – صديق – حسين

   برجعلي: الياس – ميثم – بيژن –  مجتبي –

منوچهر : بنيامين – ميلاد- محمد

حمزه علي : پژمان – علی اصغر --مسلم-مهران

عبده حسين : امير- عالي

امير: نوروز- بهروز- جمعه 

   نوروز: نصراله – فرج اله – امراله -اسفنديار-حميد

بهروز: محمد

 جمعه : فرامرز- فرابرز

عالي : محمدعلي – ولي –قلي – شكراله – فيض اله

محمدعلي : اسكندر- جعفر- حسين – ايمان -کیوان-بهنام-محسن

ولي : سامان – ساسان – سلمان

قلي : ميلاد

شكراله : محمد-پيام

فيض اله :

محمدخان : اميرخان – روزعلي -  عليرضا (لطفعلي)

اميرخان : حاجت – علي مراد – كاظم – صادق – قاسم

   روزعلي : اسماعيل – سعيد – رضا

علي رضا : ابراهيم – دانيال

سام علي : مهراب

مهراب : صادق- مراد – كاظم

اسفنديار: سبزوار- شهريار

سبزوار: عيدي- مهدي

عيدي : احسان – امين

مهدي : هادي – فرهاد

شهريار: يوسف- عيسي- مرتضي- مصطفي

يوسف: حسن –– محمد – محسن

عيسي : يونس- حسين – ايوب- ابراهيم -یاسین

  مرتضي :

مصطفي: علي

عبده خان : حسين – صيفي

حسين : حجت – حبيب

صيفي : يونس- ياسر

 شيرعلي: راه خدا- رحم خدا- رحيم

راه خدا: محمدرضا – محمدنصير- محمدنظر

محمدرضا : هوشنگ – شاه رضا – احمدرضا – حبيب – حجت– نصرت – رستم

هوشنگ : حسن – حسين -محمد

شاه رضا : افشين – اشكان

احمدرضا:امیرارشیا

محمدنصير: غلام(حسین) – ابراهيم- اسماعيل

محمدنظر: روح اله – علي-  حجت

روح اله :یاسر-یاسین

رحم خدا: سيف اله –شهيد نبي اله – نوراله – فيض اله – عزيراله – ربيع اله

سيف اله : محمد – كريم – ميلاد

نبی الله:به درجه رفیع شهادت نائل شد

فيض اله :

 رحيم : علي مردان – خداكرم – آشير

علي مردان : حسين آقا- علي آقا- عوض آقا- حفظ اله – غلامعلي

حسين آقا: محمد- علي – حسن – احمد

علي آقا: فرشيد – افشين

غلامعلي : خيبر- اكبر-سعید

حفيظ اله : ابراهيم

خداكرم : علي رضا – مهدي – رضا

آشير: يونس- حاجت- حاجي – محمدمراد – حسين

 حاجت-امیرضا

  مهرعلي : غلام شاه

  غلام شاه : يداله – خدامراد

 يداله : خيراله – عبداله

 خدامراد : خداداد- علي داد – الله داد

 جباقر:حاجي – حاجت

       حاجي

 حاجي : عبدال– فرهاد -شاه کرم – لالي

  عبدال : صيدال

  صيدال : حسن – حسين – محمد – عليرضا

 محمد:امیرعلی

شاه کرم:بالی-اصلان-کمی

لالی:غلامرضا-علی-باقر

حاجت : عين اله – مولاء – احمد – ذيلا-ذینل-بارانی

 عين اله : اميرحسين – قپوني

  اميرحسين : فيروز – جهانگير

  فيروز : مسلم – عبداله – محسن – مصطفي

  ذيلا : حسيني

 حسن : سويني – قدرت – عزت – علي – علي همت

  سويني : كهزاد – فرهاد – بهزاد – شيرزاد – آزاد – فرزاد – حسين

  قدرت : ابوطالب – دانيال

  عزت : ابراهيم

  علي : ابوذر – داود – مهدي

 مولا : حاجت

 احمد : موسي – عيسي

 موسي :  احمد – جمعه – نادر – صاور –رستم

  احمد : حسين – اسماعيل – امين

  نادر : به درجه رفيع شهادت نائل گرديد .

  صاور :  سجاد – سهراب – سلمان

  رستم : محمد – مهدي

  جمعه : محمدرضا – جعفر – ستار – ابراهيم – صادق

   عيسي :  سوخته زاد- غلام

  سوخته زاد : سروش

 غلام : عليرضا

 د.ظاهر:  شلو

 شلو:  خان بابا- علي آقا- علي بابا

خان بابا : صادق – ظاهر

صادق : اسحاق – هرمز – صفر – نظر – عزيز  ضیائی

اسحاق : يوسف – خسرو- حسين – ابراهيم – اسماعيل

  هرمز : غلامعباس – اميرعباس- حميد – مجيد – سعيد – فرشيد – فرشاد -وحید-رشید

  صفر : مهرداد – مسلم – محسن

 نظر : رضا – سلمان

  عزيز : اميد-  ايمان - احسان - صادق

 ظاهر : كيامرث – گودرز- قباد- فريدون – فريبرز- خداداد

كيامرث : عباس – طهماسب – عليرضا – غلامرضا – محمد رضا – حميدرضا

عباس:  سجاد

طهماسب :  مهزيار

عليرضا : ابوالفضل –محمد مهدي

گودرز : محمد – مرتضي – مصطفي – مهدي – محسن

فريبرز:   فرزاد – فرهاد – فرشيد

فرزاد :   اميرمحمد

فريدون : حمزه – حامد

 خداداد: شایان

علي آقا :  شنبه

شنبه :  آقامراد – رسول

آقا مراد :  اكبر- ميلاد

 علي بابا : كلوسي – علي گدا ؟

   كلوسي : حسن – صادق

صادق :

علي گدا :  محمدعلي – صفر – رضا

صفر: داود-  يونس

۲-اولاد نقدعلی

.نقدعلی:نقی-علی-(رحیم لرستانی )

الف.نقی:تقی-مندنی

  تقی:حقی-محمدتقی-عبده رضا-علی نقی-نقی

حقی:عبده شاه

عبده شاه: قپونی-عبدل صفي زاده

قپونی:غلامحسین-رضا-صادق

غلامحسین:امیرعلی

رضا: اهورا

عبدل:سعید-حمید

محمدتقی:اسمی

اسمی:ساکی-برزم-نوروز-کوچک علی

ساکی:فریدون-فریبرز-فرامرز-کیامرز

فریدون:شهرام-بهنام-مهران

فریبرز:ابوالفضل-مجتبی

فرامرز:احمدرضا

برزو: محمد

نوروز:یوسف-ایوب-رسول-رحمت-علی رضا-حمیدرضا-یعقوب

یوسف:رضا

کوچک علی:قاسم-کاظم-سجاد-بهزاد-اسماعیل-ابراهیم

کاظم:کمیل

عبده رضا:علی میرزا

علی میرزا:حاجی  صفاپور

حاجی:ابراهیم:اسماعیل-میثم-علیرضا

علی نقی:حیدرآقا  تاجي راد

حیدرآقا:یادگار

یادگار:غلام شاه-محمد-علی نقی-حسین-علی-عبداله

غلام شاه:حیدر-ابوالفضل

مندني :  الله كرم

الله كرم :  علي دوست – خدارحم – زيستني – مندني

  علي دوست :  علي حسين

علي حسين :  محمدحسين – خدارحم

محمدحسين :  ميرزاحسين – اميرحسين – ملك حسين – غلامحسين – عبدالحسين

اميرحسين :  اميررضا -محمدحسین

ملك حسين :  علي حسين – عليرضا – حميدرضا

غلامحسين :  فرشاد -مهرشاد

عبدالحسین:امیراردوان

زيستني : علي كرم

علي كرم :  عبده محمد – احمد

عبده محمد : محمدمهدي

احمد : عباس – غلامرضا

عباس :  حسين – حسن

غلامرضا :  احمدرضا

مندني :  عبدلي – عبده صالح – مريد

مريد : خداكرم

خداكرم :  اميد – عبداله – حسن – داود

امید:احد

ب . علي : عبداله

عبداله :  علي – كربلائي دوستمحمد

علي :  نادعلي -  نقدعلي – حسد

نادعلي :  كمال – ديند امال

كمال :

ديندامال : خدارحم-  خدامراد- علي مراد-  مراد- خدابيل – سلطان مراد

خدارحم:فرشيد-رضا

خدامراد:بهزاد-فرزاد-بهروز-ميلاد

علي مراد:حسين-حسن

خدابيل:محراب

مراد:ايمان-محسن-احسان-سلمان-امين-شاهين

سلطان مراد:افشين-افشار-اشگان

نقد علي :  رحم خدا- صحن علي

رحم خدا:  محمدعلي – عبده علي

محمدعلي :  چراغ-ايوب

  عبده  علي :  خداداد –علي داد-قاسم

خداداد:کامران-  فرشاد-فرشيد

علي داد:آرمين- آرمان

حسد :خدامراد -سیدمراد

سيدمراد :  رحمان – مرادعلي

رحمان : رمضان

:رمضان- غلامعباس

غلامعباس – سعيد

مرادعلي : حسد – جمعه – لهراسب – روزعلي -ناصر

 حسد:رضا-محمد-محمود-احمد-حسين

رضا:اميد

محمد:مهدي

احمد:كامران

جمعه:  موسي-عيسي-جواد-سجاد

موسي:  مهزيار-متین

لهراسب:  علي

روزعلي:عباس -مسلم

ناصر:  محمد

 خدامراد :  حسد – زمان

حسد :  اله مراد – جان مراد – غلامشاه

الله مراد :

جان مراد : حاجتي

حاجتي : مهراب –سهراب-مهران -مهرداد

مهراب:مهزيار

غلامشاه :  محمد – رضا – غلام – علي

محمد :ابوالفضل

رضا : هومن-یاسین

غلام :حميد-حامد

زمان :  نيازعلي – ظهراب

نيازعلي :  بازعلي

  بازعلي:سجاد-سامان-سعيد

ظهراب :  علي – اميد – بيژن

علي:محمد مهدي –علي رضا

اميد: آرش

كربلائي دوستمحمد

دوستمحمد :  عبداله – ملك محمد – نوراله – شيرمحمد

عبداله :  آقا ملاء – نعمت اله – حسين آقا

نعمت اله :  عزت

عزت : حجت-رحمت-حشمت-سعادت

حسين آقا :  صفر

صفر:ايليا-عرشيا

-ملك محمد :  عزيز

 نوراله :  علي ناز – كناري – علم باز – اسماعيل

علي ناز : خداداد

علم بار : هوشنگ – سياوش – منوچهر

هوشنگ - : علي

سياوش :محمد-پيام

منوچهر : :فرزاد-بهزاد-فرشاد

كناري : نعمت-رحمت-علي

نعمت:امیر محمد

اسماعيل : ابراهيم-  جمال – جبار – سالار – ستار- اسفنديا ر- -اقبال

ابراهيم:عبدالله-اسماعيل

جمال:سليمان

ستار:اميرعلي

شيرمحمد: حسن آقا – محمد آقا – نورمحمد – گل محمد

حسن آقا : جهانگير

  جهانگير : نادر -صابر

نادر:محمد-داود-مسعود

  نورمحمد :  جان محمد – يا رمحمد

جان محمد : محمد

يا رمحمد :  رمضان -حميد

گل محمد : 

ج- طوفان(  اولادرحیم لرستانی)حقی

حقی :نقی

نقی:شروان

شروان:رحیم

رحیم:خلف-قلی-فریدون-الله قلی

خلف:خلیفه-رحیم

خلیفه:حاتم-قاسم-کاظم-کریم-گلالی-هاشم

گلالی:رحیم  سلجوقی

رحیم:رضا-علی-حسین-روح الله

رضا:حامد

علی:آروین

حسین:مهدی

هاشم:بهرام-خلف-بهمن

بهرام:غلامحسین-محمد-علی-علی اکبر

غلامحسین:یاسین

علی:پویان

خلف:اسکندر-اکبر-مهدی-مسلم

اسکندر-سبحان

بهمن:فرزاد-فرشاد-فیروز-بهروز-سیروس-بهزاد

بهزاد-رایان

رحیم جواد-قباد-ملاءابراهیم-امیر-الله یار-حیات خلفی

جواد:ابوالقاسم-روزعلی-شهید عباس-محسن

ابوالقاسم:حسن-حسین-میسم-میلاد

روزعلی:پوریا-رضا

عباس-در سال ۶۲به درجه رفیع شهادت نائل شد

ابراهیم:حفیظ-عزیز

حفیظ:محمد

امیر:قپانی

قپانی:رجب-قربانعلی-امید-بهزاد-علیرضا-بهروز-داریوش

حیات:غلام رضا -گودرز

غلام رضا:محمد-؟

گودرز:؟

الله یار:منده

فریدون:جنگلی

جنگلی:سلطانعلی-قربانعلی

سلطانعلی:علی-شیرعلی

علی:سبزعلی-امیدعلی

سبز علی:حسین

شیرعلی:شکرالله-سلطانعلی-شاه محمد--قلی-صیدال

صیدال-یاسین

قلی-مهران-مهراد-سلمان-مجید-سعید

شامحمد: رضا- حسین

قربانعلی:اسحاق

الله قلی:نجف قلی نجفی

نجف قلی:محمد جواد(نجفی)

محمد جواد:الله قلی-نجف-محمدرضا-علیرضا

  ۳-اولاد ممدلي

ممدلی:اواسعلی-حسنعلی-غلامعلی-افضلی(ابزلی)

الف: اواسعلی: طاهر-قاسم علي – فتح علي

طاهر : جونعلي – بازعلي – امام بخش – جون بخش

جونعلي :  نجات علي – نوروز علي – برات علي

نجات علي :  اسحاق   پبدني

اسحاق :  الماس – عباس – نوروز- طهماسب

عباس :  محمد – الياس – حسين – حسن

الياس :  علي

نوروز:  رضا -محمد مهدی

طهماسب :  علي رضا – محمدرضا -  ميلاد

برات علي :  محمدباقر- محمدطاهر

 محمدباقر:  فردوس – برات – ضياء – محمدقاسم (كلوسي) – علي باقر

فردوسي :  رضا – مهدي – علي

برات :  داود

ضياء :  پژمان

محمدقاسم :  مجتبي – مصطفي – مرتضي

علي باقر : احسان – عرفان

 محمدطاهر : جانعلي  

جانعلي : حيدر – حسين – عبداله – مرتضي

حيدر :  رضا

بازعلي :  حيران – حيدر – بيلر

 حيدر :  بندر

بندر : سليمان

 سليمان :  اسماعيل – ابراهيم – حسين – محمد

بيلر :  اكبر

اكبر :  رازعلي – خواجه علی – اصغر – قنبر- امين

رازعلي :  علي -  مسلم

 امام بخش :   فتح اله – ياور – دري - شهباز

  فتح اله :  ابوالفتح - مراد

ابوالفتح :  نوروز – پرويز- شهباز

نوروز :  محمد

پرويز :  علي

شهباز:آرین

جون بخش : باريك – الابخش- فاریابی

فاريابي :  قهرمان – رحمالی – ميرعالي – شيخ عالي

 قهرمان :  پهلوان – بهمن

پهلوان :  هادي

بهمن :  بهنام- رضا

رحمانعلی( رحمالی) :  حسين – علي حسن – عبداله -عبدالحسین

علي حسن :  ميلاد – مرتضي -پارسا

حسین:امیر عباس

ميرعالي :  جلال – جنجال – مجيد – حسين قلي

جنجال :  ضرغام

ضرغام : محمد

مجيد :  سهراب – مهرا ب

حسين قلي :  علي

شيخ عالي  :  بابا قلي – پيرقلي – صف قلي – علي قلي

بابا قلي : حسين

صف قلي :  حميد – حبيب اله – رامين

علي قلي :  محمد – روزبه – رضا

الابخش:عبدالعظیم-عبدالخلیل-عبدالنبی-محمحدخلیل

عبدالعظيم :  سبزوار – غفور ( قپوني )

سبزوار :  ابراهيم – اسحاق – ايوب – اسماعيل

ابراهيم : رشيد

غفور :  داريوش – فرضعلي – طاهر – ظاهر – صياد – سجاد

 داريوش :  دايا

باريك :  يوسف علي

يوسف علي :  محمد علي – بهرام – علي جمعه

محمدعلي : سالار-سالور-سلمان-ايمان-سامان-افولي

علي  جمعه:مهدي –سعيد

بهرام :  فرهاد-فرزاد-فرج-فريد

فرهاد-فردین

عبده خليل :  ميرزاولي – يادگار

يادگار:  سجاد – ساتيار – سعيد – منوچهر – دهقان – علي رضا

سجاد : محمدحسين

ساتيا ر:  طاها

دهقان : حسين

قاسم علي :علي بنده-يارعلي-سيارعلي-اوول

علي بنده : شكر خدا – علي بك – آقا بك

شكر خدا : جمشيد – جهانگير – علي شير

جمشيد :  محمدعلي – حمزه – يونس – علي

محمدعلي :  بهادر – صمصام

يونس :  آرش

علي شير:  اردشير – عباس – علي رضا – اصغر – میرزا

اردشير : حسين

عباس:  علي – اشكان

علی بک:موسی-آقاخان-میرزا قلی

موسی:سعید-امرالله-قاسم

آقاخان:ا-حمید- امیر -رشید

میرزاقلی:اسماعیل -ابراهیم

آقابک:رضا-فرزان

رضا-سجاد-سلمان

فرزان:فرشاد-هوشنگ-فرشید

هوشنگ:آرشاک

يارعلي :  چراغ علي

چراغ علي :  روشن علي – صفر – علي مدد

روشن علي :  افسر

افسر : قيصر – كورش – بابك – كيانوش – علي – دانش

صفر : غلامعلي – سيروس – آقاگل                                                                                

غلام علي :  الياس – طهماسب – حسين

آقاگل :    – عبداله – امين – مرتضي – مجتبي -مصطفي

 علي مدد:  محمدقاسم – علي قاسم – ابوالقاسم – عباسعلي

محمدقاسم :  علي – رضا

علي قاسم :  مصطفي – ابراهيم – مجتبي – مرتضي – محمدرضا

 ابوالقاسم :  اكبر – اسكندر

عباسعلي :  سعيد – سجاد

 سيارعلي:  ذولفقار – سبزعلي – دوستعلي

ذولفقار :  خونبار بابادي زاده

 شهيد خونبار:  ستار – محمدرضا – علي رضا – عبده رضا – (شهيد غلامرضا )

ستار : شهرام – شاهرخ- سعيد – حسين

 شهيدغلام رضا:به درجه رفيع شهادت نائل گشت

محمدرضا :  رضا – – مهدي

علي رضا :  هومن

دوستعلي :  فاضل

سبزعلي :  شيرعلي

شيرعلي : يادگار

يادگار : داوود – دانيال – محمدرضا

اوول :  علي اكبر – مصطفي   پبدني

علي اكبر:  ابراهيم – بهمن

بهمن : محمد – علي – حسن – حسين – غلامرضا

محمد : رضا

ابراهيم : نبي – اسماعيل

فتح علي :الله داد-  خداداد-خونباز-علي باز-جونباز-حاج عليداد

كربلائي اله داد :  اله يا ر- روزعلي – بلوطي – حجي آقا – علمان

الله يا ر:  علي يا ر- غفار – آقا يار -صیدال

علي يار :  محمدنصير – نوذر – حبيب

محمدنصير: اميد – ايمان – سلمان

نوذر :سینا-نیما-ابوذر-هدایت-هادی

حبيب :امین-حمید-سعید-حسن-رشید-وحید

صیدال:قباد-جواد-علی-محمد

قباد:نیماد

روزعلي :  حاجتي – ممدي

حاجتي :  احمدشاه – غلام – عبدالحسين

احمدشاه :  حامد-مهدی-سام علی

غلام :تیمور-کاظم-حاتم-باقر-جابر-جعفر

عبدالحسين : عادل

 ممدي :  مرتضي – مصطفي –هرمز – سجاد – علي

مرتضي : رسول – حسين -امیرمحمد-

مصطفي : اميرحسين

خونباز:  سرداد – آبختيا ر- نامدار – اسفنديار

سرداد :  البرز- اله رحم – علي رحم – علي رحيم

البرز:  حسين – يوسف

الله رحم : يعقوب – حسن – محمد – ايوب

حسن:داریوش

علي رحم : رسول

علي رحيم : مهدی-مسعود

آبختيار : مختار – جواد

مختار:  پرويز – نصراله – محمد- خزل – مزل

نصراله :فرزاد -سجاد

پرویز:مازیار

محمد:صادق

خزل :

جواد:ارسلان-درخشان-فرزاد

ارسلان:عرفان

نامدار :  بيژن – بهمن – محمدحسن – ابوالحسن

بيژن : اسماعيل – افرا – الله داد – هادي

بهمن : اصغر – علي – حمزه – محمد

محمدحسن : ناصر – عباس- قاسم –ابوالفضل

ابوالحسن : روح اله – مرتضي – عبداله

عبداله:كوهيار

 اسفنديا ر: رضا – نجات

رضا : مهدي – رستم – رحمت – نصرت – روح اله -حجت

رستم:پژمان-بهنام

رحمت:عرفان

نجات : جهانشاه

علي باز : آ علي با با  -   ممدلي – ولي آقا – ميرزا آقا

ممدلي : فريبرز – (قره خان ) رجب

قره خان : چنگيز- علي باز- داود- مسعود

چنگیز:وحید-وهاب

رجب :  پژمان – كيوان – پيمان -محمدمهدی

ولي آقا : حجي بابا – خانعلي – خان قلي

حجي با با : داريوش

داريوش : مهدي

خان قلي : كيانوش

خانعلي :ميلاد

 ميرزآقا :  احمدآقا – اميرآقا – رضا -محمدزضا-رضالی

احمدآقا :شهرام-شاهرخ-رشید

رضا :علی رضا-مجید-حمید

محمدرضا:امین-ایمان

جونباز : مهدي قلي – علي قلي – ابراهيم

مهدي قلي : حاجي قلي

علي قلي : احمدقلي – نجف قلي 

احمدقلي : علي رضا  - سعيد – رشيد – رضا  

نجف قلي  : حسين –حسن

ابراهيم :  جانقلي – محمدقلي

جانقلي : مسعود – درويش – توكل (پرويز)- آرش

پرويز : شهرام -حاصل

محمدقلي : فرشيد – فرشاد

فرشيد : علي رضا

حاج علي داد : آقابك – امام داد – فرج اله 

اقابك  :  علي فتح- خداداد – علي خان

علي خان : محمد – غضفر- ابراهيم

 فرج اله :  عزيزاله

عزيزاله : نفس – دلاور – جبار – صفدر – علي داد – فيض اله -عباس

نفس : شهاب

 ب: حسن علي

حسن علي :  حسين – چراغ – عيدي

حسين :  محمد – حسن

حسن :  مسمعلي – رجب علي – حسن علي – نجف علي

مسمعلي :  عبده نبي – مراد

مراد :  رضا – عبدالرضا – اكبر – اصغر – غلام – ابراهيم

رضا : كيارش

عبدالرضا : رامين

حسن علي :  غلامحسين – محمدحسين – عبدالحسين – حسين خان – حسين جان

عبدالحسين :  علي جان (چلوي) – جان محمد(ميرزاجون) – ياري جان

   علي جان :  محمد – رستم – احمد – سلمان – محمود – مسعود – داود

محمد : آرين

رستم :  آرش

جان محمد :  مطلب – مجيد – حميد – وحيد – حسين – رشيد

ياري جان :  مصطفي – محمدرضا

حسين خان :  آقا جان – بابا جان – بابا خان – حسن – مرتضي – جعفر

آقا جان :  سجاد – رضا

با با خان :  داريوش

حسن : اميرحسين

نجف علي :  محمديار

محمديار :  علي اصغر – علي اكبر – عبداله

    چراغ

  عيدي : علي مراد-  شاه مراد

علي مراد:  حسن جان

حسن جان :  ثاني – جاني – خاني

ثاني :  ستار – سهراب(لهراسب)- عباس (مرداس)- طهماسب- الياس- خداداد- سرهنگ- حميد – وحيد

ستار :  اميد – امير – حسن – حسين

حسن : حسام

سهراب : ابراهيم

طهماسب :  سجاد

عباس :  مهدي – محمد – قاسم – علي

الياس :  ايليا – امير

جاني ::غلام-عباس-صادق-چراغ-حجت

عباس:شهرام-شاهرخ

صادق:مهدي-هادي

شاه مراد :  ذوالفقا ر- علي حسين

ذوالفقار :  علي صالح – عيدي

علي صالح :  بهرام – شاه مراد – رحمت

بهرام :  فرزاد – بهزاد – ميلاد

شاه مراد :  رضا – علي

 عيدي :  قاسم-يعقوب-ابراهيم-ذوالفقار

يعقوب:عماد-آرش-شاهين

 ج- غلامعلي

غلامعلي :  شاه علي – شاه قلي – شمسعلي

 شاه علي :  شهپوش

شهپوش : لطفعلي – غلامعلي -دیدارقلی

لطفعلي : (آنل) آدين علي – اميرحسين – ذولفعلي

آدين علي :  شاپور – سليمان – علي – قريب – ناصر

شاپور :  محمد – خيراله

سليمان :  محمدامين

دولفعلي :  سهراب – حسن – محسن – مسيح – اقبال

سهراب : سام– حاجت – خسرو – سعيد – راهدار – مهدي – مهراب – داراب

حاجت :  رضا

خسرو : رشید-رسول

مهدی:آرش

داراب:سپهر

سعید:عادل

حسن :  موسي – عيسي – لطفعلي – روح الله

محسن :  داود – ارسلان – مجيد

داود:ابوالفضل

مسيح :  عبدالله – حبیب الله-سیف الله

عبدالله:رامین

اقبال :  امين – افشين – ايمان – علي

افشين:

غلام علي : منده

منده :  اميدعلي – رضا – نورعلي – عليرضا – محمد – غلام

اميدعلي :  رضا

نورعلي : جعفر – صادق –سجاد-احمد

عليرضا : احمدرضا

   شاه قلي حسن قلي

حسن قلي :  امام قلي

امام قلي :  اميرقلي – جان قلي – محمود – منصور –  سیامک-مصطفي

اميرقلي :  حسن -  علی

جان قلي :  محمد – سعيد

محمود : معیار

منصور :  ساسان-سامان

مصطفي :  بابک

سیامک:سروش

 

شمسعلي : رسول

 رسول :  صيفور – غفور – منصور –

صيفور : خداكرم – ابراهيم – خان ميرزا

خداكرم : اميدوار – نادر – نصير

 نادر :عبدالله-غفور-داود

امیدوار-فرشاد

ابراهيم : شمسعلي

 شمسعلي :امید-امین-ایمان-شاهین

خان ميرزا : محمد

محمد:حمید-حسین-وحید-فرید

منصور :  تيمور

تيمور :  شاه علي – داريوش – سيف اله – كهزاد – شيرزاد

شاه علي : فروتن- سجاد-سعادت

سيف اله : سینا

 داریوش:کیانوش-کامنوش

 شیرزاد:مهرزاد

 د- افضلي ( ابزلي )

 افضلي :  اميد

اميد : محمدعلي – كرم علي 

محمدعلي : علي جان

كرم علي :  محمدزكي – عوض – گچي – ميرعالي – جان قلي

محمدزكي : رحمالي– محمدتقي

رحمالي:  غلام حسن

غلام حسن :  عبدالله

محمدتقي :  فرامرز – كيامرز- گودرز – علي رضا

عوض : فضلعلي – محمدعلي – برجعلي – (كرمعلي زاده )

فضلعلي :  غلامعباس – غلامحسين – يحيي

غلامعباس :  محمد-علی-حسین

غلامحسین: رضا

یحیی: امیرحیسن

محمدعلي :  محمد – بهرام – حسين – حسن – رضا

برجعلي : احمد – صادق – اميد – حميد – مهدي

گچي :  عبدالمحمد – علي محمد   كرمي

عبدالمحمد :  عبدالعلي – محمدعلي – حسين

عبدالعلي : امير – حميد – مجتبي

محمدعلي :  علي

حسين :  رضا

·  ميرعالي :  محمدحسن – غلامرضا

غلامرضا : برزو-گودرز – رضا – مسعود

گودرز:سام

رضا:ارسلان

 

 

 ۲/۸/۸۹

 

۰ 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 23:58  توسط دلاور سلجوقی  | 

 

  

با سلام و احترام

                يا مقلب قلب ما را شاد كن        یا مدبر خانه را آباد كن

                يا محول احسن الحالم نما         از بديها فارغ البالم نما

 عيد نوروز را به شما و خانواده محترمتان تبريك عرض نموده انشاالله سال جديد دلتون خوش، حاجتتون روا، عاقبتتان بخير و تندرستي و سالي سرشار از موفقيت داشته باشيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 10:15  توسط دلاور سلجوقی  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 11:19  توسط دلاور سلجوقی 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 14:6  توسط دلاور سلجوقی  | 

   عاقب خود خواهی وکبر    
    

      پدري با پسري گفت به قهر                     
                        که تو آدم نشوي جان پدر

                                                     

     حيف از آن عمر که اي بي سروپا                         
                         در پي تربيتت کردم سر


  دل فرزند از اين حرف شکست                           
                     بي خبر از پدرش کرد سفر


  رنج بسيار کشيد و پس از آن                               
           زندگي گشت به کامش چو شکر


  عاقبت شوکت والايي يافت                              
               حاکم شهر شد و صاحب زر


چند روزي بگذشت و پس از آن                        
                     امر فرمود به احضار پدر


    پدرش آمده از راه دراز                               
             نزد حاکم شد و بشناخت پسر


  پسر از غايت خودخواهي و کبر                           
                     نظر افکند به سراپاي پدر


  گفت گفتي که تو آدم نشوي                             
           تو کنون حشمت و جاهم بنگر

      پير خنديد و سرش داد تکان
                گفت اين نکته برون شد از در

    من نگفتم که تو حاکم نشوي»
                 « گفتم آدم نشوي جان پدر

                                                      جامی


 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 19:1  توسط دلاور سلجوقی  | 


 محل سكونت طايفه سلگو  پبدنی (سلجوقي)زلكي

 شهرستان كوهرنگ:روستاي امير آباد زري ،گردو عليا ،گل دره و قعله علي حسين سلجوقي،

شهرستان لالي :روستاي کبودگل،  مسجد .٬ چم لوند و 40 خانواري در شهر لالي

شهرستان شوشتر: روستای كوشكك وچند خانواري در سردار آباد  و  گلالک

 شهرستان  گتوند:روستای مندنی از توابع عقیلی وجلكان

شهرستان دزفول:اسلام آباد٬ کویخ٬ محمد بن جعفر

 درشهرستانهای  :اهوازحدود ۹۰خانوار  ٬ اصفهان 80 خانوار٬ شهر گرد ۱۵ خانوار 

فارسان ۳۰ خانوار ٬ تهران۶خانوار ٬ يزد 4خانوار٬ ماهشهر ۴خانوار ٬دزفول  20

خانوار٬بندر عباس ۲۰خانوار٬مسجدسلیمان۶خانوار٬  شوشتر ۳۰ خانوار 

عشایر کوج رو٬ ۳۰خانوار 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 11:29  توسط دلاور سلجوقی  | 

عصاره ی سیر و لیمو ترش عصاره ای معجزه گر برای سلامتی قلب و عروق


- مصرف عصاره :
اگر دچار رسوب گرفتگی در رگهای بدن شده ، نیازی به عمل قلب باز وجود ندارد . زیرا گرفتگی رگها پس از این ، شما را آزار نخواهد داد . فقط کافی است ، روزی نصف استکان از این شربت غلیظ و طبیعی میل نمایید ؛ تا مشكلتان به کلی برطرف گردد.

طرز تهیه :
تعداد
۳۰ حبه ی سیر را پوست گرفته همراه با ۵ عدد لیموترش ( شیرازی ) با پوست که قبلا هسته های آن را گرفته اید ، در هم زن ( میکسر ) بریزید . پس از آن که همه ی محتویات در میکسر له شد با یک لیتر آب مخلوط نموده و بجوشانید ( نکته ی مهم : فقط و فقط ، یک بار جوش بخورد ) . پس از سرد شدن ، آن را از صافی رد نموده و محتویات را داخل یک شیشه بریزید و در یخچال نگهداری کنید .
مصرف :
همانطور که قبلانیز گفته شد ، روزانه نصف استکان از این مایع ( به اختیار خودتان قبل یا بعد از غذاهای اصلی ) میل نمایید . پس از سپری شدن سه
  ۳  هفته از مصرف مداوم این عصاره ی طبیعی ، احساس جوانی و شادابی در تمام وجود بدنتان قابل لمس است . تمامی گرفتگی های رگ های بدن و سایر عوارض آنها به عنوان مثال دید کم و سنگینی گوش به حالت عادی خود باز خواهد گشت .به یاد داشته باشید ؛ بعد از مصرف یک دوره ی سه هفته ای ، شما باید هشت ( ۸ ) روز استراحت کرده و سپس دومین دوره ی مصرف سه هفته ای را اجرا کنید . به این ترتیب یک موفقیت موثر ایجاد می شود . این دوره ی درمان ، ارزان ، موثر و بی ضرر را می بایست هر ساله تکرار کرد .
بوی سیر :
با خوردن این مایع ، هیچ کس بوی نامطلوب سیر را حس نخواهد کرد ( امتحان کنید
  ).
خواص شربت :
نیروهای شفا بخش سیر و لیموترش ، کاملا خود را پس از مصرف این مایع ، نشان می دهند . افرادی که مبتلا به کلسترل بد بوده و رگ های آنها رسوب گرفتگی دارد و یا این که مشکل چربی خون دارند ، می توانند ؛ شبها بدون پریشانی خاطر خواب راحت و آسوده ای داشته باشند . به فعالیت های بدنی ، ورزش پرداخته ، زیرا انسداد رگهای آنها ، ازبین رفته است .
همچنین مصرف این عصاره را برای کسانی که سایش دندان ( دندان کروچه ) داشته و یا جرم دندان دارند ، مفید است . در آخر توصیه می کنیم برای اینکه سیر را پوست بکنید ، در کاسه ای آب ریخته و پس از آن پوست سیر را به راحتی از آن جدا کنید .

 

* این مطلب از سایت دانشکده ی پزشکی ، دانشگاه ارلانگن به نشانی:
http://www.uni-erlangen.org
برداشت و ترجمه گردیده است .لازم به توضیح است که ؛ دانشگاه ارلانگن در منطقه ی باواریا ، در شمال شرق کشور آلمان واقع است
.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 19:28  توسط دلاور سلجوقی  | 

 

تاجمیرخان بختیاری 

 قدمتعنافی عمارتک بنعت عن رفعت  العزتک حضرت قدوت العفارفین و برهانک متقن مقتدارباب الصلات  

   والیقین خلا صدور ان   اولاد سید المرسلین ابوالحسن علی بن وعلی اولاد الحسین  قدمن الله مرجوالعا رفین والا حضرت امارت و ایالت ما رفعت دستگاه و نظارت الحکومت والعز والاقبال والاحضرت مستطاب حاجی الحرمین خلا . امیر تاجمیر بختیاری  سنه اربع و سبعین و تسعمایه(سال ۹۷۴ هجری قمری)

این سنگ نوشته مربوط به دوران حکومت شاه طهماسب صفوی می باشد که درقلعه بنه وار چهار وهفت برروی قطعه سنگ بزرگی حک گردیده است وامیر تاجمیر خان  بختیاری در دوران شاه طهماسب صفوی ودر سال ۹۷۴ قمری به حکومت لر بزرگ و بختیاری منسوب گردید ..نویسنده عالم ارای عباسی در قسمتی از کتاب با اشاره به دود مان بختیاریها می نویسد امیرتاجمیر خان بختیاری که ابعن جد میر ومیر زاده الوار بختیاری بود تا غایت مانند بادیه صفتان خلاف با هیچکس رام نشده بود از وفور عقیدت  تا اخلاص به درگاه ملک مناص امد پیشکشهای لایق گذرانیده و به عذر تقصیرات ایام ماضی متقبل خدمات کلی گشته وبه خلع فاخرمعزز وممتاز گردیده.مقتضی المرام رخصت انصراف یافت.........

تاجمیرخان بختیاری بعد از کشته شدن بوسیله شاه شخص دیگری بنام جهانگیرخان بختیاری والی بختیاری شد وبعد از ایشان هم خلیل خان بختیاری فرزند جهانگیرخان رییس وحاکم بختیاری  از ایل چهار لنگ شد. طبق نوشته ها وگفته های خوانین سرلک خصوصا استاد رضا سرلک در کتابش بنام سرلک طایفه ای از ایل چهار لنگ..از بین اولاد تاجمیر خان علی خان ساکن گلپایگان واصفهان شد

حاجی علی خان در پیشکو ه گلپایگان وشمال اصفهان که ان موقع جز جغرافیای بختیاری بودندساکن شدنند -حاجی علی خان هم به خون خواهی پدر زیر بار زور شاه نرفت  وطغیان نمود وبه وسیله شاه سرکوب شد ..... گارثويت ،جن راف ، تاريخ سياسي و،اجتماعي بختياري ند 1373 ، چاپ اول ، ،صص196 – 195

،ترجمه مهراب اميري تهران نشر سه

{در سال 1240ه.1824 و 1825م. فتحعلي شاه قاجار با لشکر بسيار زيادي راه اصفهان را در پيش گرفت. تا آن کسان که با زير دستان و رعايا طريق جور ستم برده اند به سزاي اعمال خود برساند زيرا از علماي اصفهان نيز نوشته هايي چند در مورد تجاوز و طغيان اهل و عشيره حاجي هاشم خان به دست شاه رسيده بود. فتحعلي شاه پس از ورود به اصفهان حاجي هاشم خان را دستگير و از هر دو چشم نابينا کرد و دستور داد امين الدوله در تأديب حاجي هاشم خان مسامحت کرده و اگر بخواهد از محل خود ساقط نشود بايستي پنجاه هزار تومان به خزانه دولت واريز کند.}حاجی هاشم خان فرزند علی خان فرزند تاجمیر خان بختیاری بود که مر کز حکومت ایشان از اصفهان تا سر حدات گلپایگان وهمچنین کل شمال خوزستان وجنوب لرستان بود.اهل وعیال ایشان هم در گلپایگان ساکن شدند.که بعدها پسر ایشان مومن خان ریس ایل زلقی شد ونوادگان ایشان هم تا موقع ایلخانگری در منطقه بودند خانواده تاجمیری:بانام خانوادگی تاجمیری سرداری جهانبخشی روشن و حسامی در  منطقه ماندند ومیر ومیر زاده بودند واحترام  خاصی در بین طوایف چهار لنگ داشتند اکنون در ظاهر هم میبینیم با همه طوایف چهارلنگ قوم وخویش هستند.......                        

 

 زلکی یا زلقی ذلقی‌ها: طایفه ذلقی یکی از شعب بزرگ ایل چهارلنگ بختیاری است که در منطقه وسیع جغرافیایی از شهرستان خمین در استان مرکزی و الیگودرز و درود و ازنا در لرستان و دزفول و شوشتر و مسجدسلیمان و لالی ودرخوزستان و منطقه  كوهرنگ و لبد در چهار محال و بختیاری سکونت داشته و تاریخ روشنی در گذشته خود و معادلات قدرت در مناطق وسیعی از غرب کشور داشته‌اند . در برخی ادوار مانند اواخر دوره صفویه و دوره زندیه در سطح ملی به سود استقلال و تمامیت ارضی ایران نقش آفرین بوده اند. و جمعیت کنونی آنها تا ۹۰۰هزار تخمین زده شده است. یکی از ۵طایفه ایل چهارلنگ بختیاری است این طایفه درمنطقه ای خوش اب وهوا زندگی میکنند.مردمی بسیار خونگرم-مهماننواز وسخت کوش می باشند.باتوجه به تغذیه مناسب اغلب افراد این  قوم دارای  بنیه ای بسیار مناسب وقوی وهرگزشکست به خود را نمی دهند.....     زلکی ملک طلا بوی چویل زار.......همه دشت وهمه کو ه همه چمنزار.....مردمی ساده .وشیعه دینشان.....مردانگی ودوستی بود ایینشان......از قالیکوه ونیزان تا ملک دیمه.....خروشانندانان از خوزستان تا به میمه..........-برادری وایین قدیمی مثال زدنی است به طوری که اینجانب که به تمام مناطق بختیاری سفر کرده ام هرگز مردمی به خود جوشی و اتحاد این قوم ندیده ام  خصوصا در مراسم عزاداری واحترام به همتباران..ولی متاسفانه شرایط سوق الجیشی باعث شد چه بعد از انقلاب وچه قبل از انقلاب به این منطقه خوب توجه نشود..در حالی که استحکا م این منطقه می تواند دژی محکم برای ایران عزیز باشد  همه طرح هایی که در منطقه است همه نیمه کاره مانده است اکثر ابادیها با توجه به ابادانی سایر روستاهای ایران مانند شمال کشور واستانهای هم جوار کم کم خالی از سکنه میشود.اکثر اهالی روستاهای این منطقه به سایر استانها  مانند اصفهان اراک تهران کوچ کرده انندواین یعنی فاجعه برای یک قوم...موقعییت منطقه.ازشهرستان الیگودرز که وارد میشویم از گردنه قلیان شروع میشود.دهستانی که زبانزد خاص وعام بود با توجه به برافتاب بودن زمستانی بسیار خوش داشت کنون کاملا به خرابه تبدیل شده است .تمامی سکنه این روستای قدیمی از طایفه میانجایی وگروهی از مهاجرین بنام خانواده افروغ یا برد برها که معمولا این خاندان لطف بزرگی به جامعه بختیاری وقوم زلقی کردنند .هرچه زیبایی چه از سنگ قبر وجه ازشیرسنگی های قدیمیکه بر مزار بزرگان قوم در کفت دلزه وقبرستان باستانی بزنوید ومکه دین است کار این خانواده است اکنون استاد مرید افروغ وجان محمد افروغ در سنگتراشی واقعا نمونه اند این خاندان هم پراکنده شدند.ساخته شد سنگ مزاری بدست افروغ.....زلقی تا ابد باشد همیشه پرفروغ.....قلیان دهی که شد کنون ویران.....مردمانش پراکنده گشتنند درایران.....خداوند همیشه یار ویاورشان....که شعر ما دهی راکند باورشان*****روستای دیگری که خالی از سکنه شد روستای چال قلعه بوداسم زیبای ان مزید سابقه تاریخی ان است روستایی که قدمت دیرینه دارد.مرکز داد وستد قوم زلقی بودمردمان این روستا ازطایفه میانجایی بودنند از خانواده قنبری وعسگری که اکنون در الیگودرز وگلپایگان ساکنندالبته قبل از این طایفه اقوام دیگری دراین روستا بوده انند..بعضی انرا چال قلعه یاقلعه تخت گویند اما بعضی انرا چهار قلعه نیز میگوینند یعنی دارای چهار قلعه همسطع که به نظر اولی درستر باشد ..ازدورک نگهی انداز بر چار قلعه....خالی از مردم وکشت ورمه....**** روستای دیگرروستای کاکلستان است در مسیر رودخانه ای زیبادر زمستانش بسیار خوش

اب وهواست وسه روستاست .روستای کاکلستان برافتاب جز معدوده استان اصفهان شده است.کاکلستان  علیا وسفلا هم معدوده لرستان میباشد.اهالی روستای برافتاب  وسفلی از خانواده سرداری میباشند وروستای دیگر از طایفه غیبلاوند میباشند در مسیر رودخانه کاکلستان درختان گز به وفور یافت میشود  شنا وماهیگیری هم از محسنات رودخانه است....کاکلستان بادا همیشه گلستان...بهشت بادا و همیشه بوستان....خوش اب وهوا وپر نعمت ....خدا داد رحمت به این امت*****روستای دیگر روستای مکدین است که شامل دو روستاست  بالا وپایین یکی از زیباترین روستاهای ذلقی است دارای دشتی بزرگ وزیبا مرکز ایلخانی ایل زلقی بوده است سراب و چمشه چمند {بزبان محلی}در این روستاست امامزاده اقا سید محمد هم در این روستاست که کاملا بازسازی شده است اهالی این روستا بیشتر از خانواده تاجمیری وسید سید محمد میباشند .البته گروهی از خانواده کلاغوند از ایل زلقی جدیدا ساکن شده انددر تقسیم بندی جدید محدوده استان اصفهان شده است...مکدین شهر خدا دشت بی انتها ...هر قدم در ان دارد صدها بها....چو بوییم عطر گل وچویل...یادی کنیم از بزرگان ایل..****روستای دیگر روستای گشان است روستایی زیبا وقدیمی مرکز ییلاقی  طایفه جاوند یکی از طوایف ایل زلقی بوده است.کوهستانی وبرف گیر میباشد.جدیدا توسط افریدون شهابی باز سازی شده است وبه طبیعتی بی همتا تبدیل شده است اهالی ان بیشتر از خوانین طایفه جاوند می باشند این روستا قدمتی چند صد ساله دارد..گشان پر از گل ولاله وسنبل....نوازش دهد دل را صدای بلبل...فریدون خان دایم تا ابد یاد باد...دلش بی غم و روانش شاد باد

 

 

دهگاه دامنه ایی بینظیر//درمرکز پیشکوه زلقی روستایی است بنام دهگاه که سوابق تاریخی ان نشان دهنده وجود یک شهر بوده است دربین دو رودخانه وادامه ان چسبیده به قالیکوه دارای اب وهوای بسیار لطیف ودلگشا پر از درختان بید وعلفزارهای فراوان در حدود 5کیلومتری این روستا دردامنه قالیکوه نزدیک به 50 چشمه وجود دارد که معروفترین انها چشمه شامسیر میباشد بلندای قالی کو زیبایی خاصی به ان داده است دشت لاله های واژگون در دشت درمنی در 2کیلومتری شمال دهگاه هر گردشگری را به حیرت وا میدارد انواع و اقسام میوه ها در اینجا وجود دارد خصوصا زرد الو -البالو -وهلو بلندای سنگر که در روبروی دهگاه است هر بینندهای را به فکر فرو میبرد-...........دهگا ای سرزمین همیشه جاوید......بهشت زلکی باید تورا نامید .....یاد بزرگانت تاابد یاد باد......دشتت عاری از گزند بادباد.....اشک ریزم از فراقت تا قیامت ..... گو

 

یم از خوبی تو روایت در روایت..... سایه بید وصفا جویباران.....ندییدند به خود هرگز می گساران....از زیبایی اینجا هر چه گوییم کم گفتیم حیف که خوبها همه رفتنند وزیباییهای زلقی مانند کل سرزمین بختیاری بد میشود به امید ایندگان  پدرم زنده یاد ابهمن تاجمیری تمام دوران عمر خویش را در این روستا بود در تیر اندازی  وکوه نوردی بینظیر ودر شکار بی همتا....یاد وخاطرات او غمی است که از وجودم جدا ناشدنی است یاد کاکا حسین. اامیر سین همیشه یاد باد
 

 زلکی یک ایل می باشد و قابل قیاس با یک طایفه نیست در پاسخ به توهین علی  بهرامی گاهیوند از طایفه استرکی که به ایل ۲میلون نفری زلقی نمودند مطالب تاریخ رااز کتب قدیم گرفتیم ...

تا پیش از صفویه منطقه ای به نام بختیاری وجود نداشته است. ظاهراً واژه بختیاری برای اولین بار در تاریخ گزیده (به سال 730 ه )به صورت نام یکی از قبایل لر بزرگ ضبط گردید. (تاریخ گزیده ص 540 ) اما با این حال چون واژه در بعضی از نسخه ها به صورت «مختاری »نوشته شده نمی توان به طور قطع در بارة قدمت واژه بختیاری با قطعیت شخن گفت . به هر حال واژه بختیاری در زمان صفویه هم به صورت نام یک ایل و هم به عنوان یک منطقه سیاسی نام برده شده است. (رک : تذکر?الملوک ، ص 85 ، عالم آرای ،ج اول ،ص 503 ).([1]) در بین کتابهای تاریخی ایران نام بختیاری اولین بار در تاریخ گزیده حمدا... مستوفی که در سال 730 ه. ق. تألیف شده، مشاهده می کنیم و چنین می خوانیم : «در سنه خمسمائه قریب صد خانه کرد از جبل السماق شام به سسب وحشتی که ایشان را با قوم افتاده بود به لرستان آمدند و در خیل احفا محمد خورشید که از وزراء بودند نزول کردند ، بر سبیل رعیتی برزگ ایشان ابوالحسن فضلوی بود... »


   «در عهد او (اتابک هزار سف که پس از سال 550 ه. ق. به اتابکی رسید ) ملک لرستان را رشک بهشت گشت و بدین سبب اقوام بسیار از جبل السماق شام بدو پیوستند. چون گروه عقیلی از نسل علی ابن ابی طالب و گروه هاشمی از نسل هاشم بن عبد مناف و دیگر طوایف و متفرق چون قبایل که انساب ایشان معلوم نیست .»([2])


    پس از تاریخ گزیده در منتخب التواریخ معینی که در سال 816 ه. ق. تألیف شده است در مورد نام بختیاری در طبقه اتابکان لر بزرگ چنین می خوانیم :


     «پس در سنه خمس و خمسمائه قریب صد خانوار عرب از جبل السماق شام بیامدند و داخل رعایا لرستان شده خود را به خیل محمد خورشید که وزیر نصیرالدین محمد بود بستند، پیشوای این صد کس ابوالحسن فضلوی نام داشت. »


    «او( هزار سف ) قایم مقام پدر شد و به ایام دولت خود دار ا لا سلام « مال »(مال امیر ) را دار السلطنه ساخت و چنان معمورگردا نید که رشک بهشت و نمونه ارم شد، چنان که از هر جایی اصول و فحول هر قوم و قبیله متوجه آن ممالک گشتند. از جمله قومی بسیار وحشمی بی شمار ازجبل السماق بیامده بودند، مثل گروه عقیلی از نسل عقیل بن ابی طالب و جمعی هاشمی از نسل هاشم بن عبد مناف و دیگر طوایف متفرقه از هر جای و هر مملکت ، چنانکه : آسترکی، مماکویه، بختیاری، بندایی، کمانکشی، مماسنی، هازفتی، زلکی و امثال زلک بیامدند که اگر متعرض شرح هر یک از اینها گردیم اطناب یابد و ... » ([3])


    پس از دو کتاب مذکور ، شرفنامه بد لیسی هم در سال 1005 ه. ق. تألیف شده، اطلا عاتی در این مورد به دست می دهد که مطالب آن همانند دو کتاب فوق از تاریخ گزیده حمدا... مستوفی است .([4])


    اگر چه در کتاب منتخب التواریخ اسامی همه قبایل را ذکر نکرده است اما با این حال نکته در خور اهمیت آنست که نامبرده از دو قبیله* هازفتی که صحیح آن با زفتی است و زلکی نام برده است. از قبیله اول چندان آگاهی نداریم همین قدر می دانیم که امروزه در منطقه ای به نام بازفت در منطقه سردسیر بختیاری وجود دارد که خاطره قبیله بازفتی را در ذهن مجسم می سازد. قبیله دوم یعنی زلکی هنوز با همین نام باقی است و یکی از ایلات مهم چهارلنگ است.


    یکی دیگر از منابع زمان صفویه که به اختصار از لر ها یاد کرده، رساله کوتاهی است که تحت عنوان «آمار مالی و نظامی ایران در سال 1128 یا تفصیل عساکر فیروزی مآثر شاه سلطان حسین صفوی »به قلم میرزا محمد حسین مستوفی نویسنده رساله خاطر نشان ساخته است که مطالب این رساله را از روی تحفه شاهی یعنی کتابی که هنوز نسخه ای از آن پیدا نشده ، برداشته شده است. در این رساله لرها را به چهار طایفه فیلی، لک وزند، بختیاری وممسنی تقسیم می کند. رساله مذکور ایلات ایران را به دو فرقه دسته بندی می نماید . فرقه ایرانی الاصل که به هیچ طایفه دیگری مخلوط نشده اند، و فرقه ایلات بیرونی که از عهد کیان تا صفویه از ممالک دیگر کوچانیده به ایران آورده و سکنی دادهاند. ([5]  باتشکر از برادر عزیز جناب حمید زلکی

نادرشاه و بختیاریها

   بعد از اینكه نادر افشار بر اریكه تخت شاهی ایران رسید یكی از قدرت مند ترین اقوام ایران لرهای بختیاری بودند كه در برابر هیچ شاهی از ایران سر فرود نمی آوردند انسجام قومی قوی و برخورداری از نیروهای جنگی شجاع ؛ موقعت جغرافیائی ممتاز نادر شاه را وا داشت كه توجه ویژه ای به این قوم جلیل داشته باشد اول نزدیك به چهار هزار نفر از مردان جنگجوی بختیاری را وارد قشون خود كرد تا در لشكر كشیهای خود از آنها استفاده كند و در بختاری نمانند كه برای وی درد سر ساز نباشند نادر شاه آهنگ فتح قندهار كرده بود كه افغانها درهای شهر را به روی سپاه او بستند نادر شاه نتوانست وارد شهر شود آورده اند كه مدت زیادی طول كشید ؛ نادر شاه دستور داد در حوالی قندهار لشكر گاه ساختند كه در حال حاظر بنام شهر نادر آباد در كشور افغانستان است . گویند محاصره قندهار تا 18 ماه طول كشید بختیاریهای سپاه نادر از سستی لشكر نادر شاه به تنگ آمده خود جمع شده به مشورت پرداختند و هم قسم شدند كه هر طوری شده باید دروازه های قندهار را بگشایند طبق برنامه های جنگی خود بختیاریها وارد قندهار شدند و دروازه های شهر را گشودند از سر و صداها نادر از خواب بیدار شد پرسید چه شده گفتند كه بختیاریها قندهار را فتح كردند نادر شاه ازاینكه نیروهای خودش اول نتوانسته بودند وارد شهر شوند و بختیاریها این كار را كردند خود را تحقیر شده می دید اول بر بختیاریها غضب كرد كه با پادرمیانی وزیر او و خواندن بیت شعری به این معنی كه فتح را بختیاری نكرد بلكه قدرت و شوكت نادری كرد نادر شاه از سر تقسیر بختیاریها كه بدون اجازه وی شهر را فتح كردند گذشت . اما پس از این فتح تعداد زیادی از بختیاریها در افغانستان ماندن كه دلیل ماندن آنها نا مشخص است و دو احتمال دارد یكی به دلخواه ماندند كه با توجه به خصوصیات اخلاقی و وطن پرستی و فامیل دوستی و طایفه گری بختیاریها دلخواه ماندن آنها بعید بنظر می رسد و احتمال دوم نادر شاه به اجبار از ترس قدرت آنها با دسیسه آنها را در افغانستان ساكن كرد . در حال حاظر تعداد زیادی از آنها با فامیلی بختیاری در افغانستان زندگی میكنند و جزء قوم هزاره ها قرار دارند. ×××××× در سال 1142هج 1729 1730 نادر شاه به حاكم بختیاری دستور داد تا حدود 200 خانوار بختیاری بانفوذ را به اصفهان كوچ دهد لذا بختیاریها زیر بار نرفتند و نادر شاه به تلافی تعداد هزار بختیاری را كه در سپاه وی بودند اسب و تفنگشان را گرفت و روسای آنها را به جام در خراسان تبعید كرد و بجای 200 خانوار 400 خانوار را بجای تبعید در اصفهان به جام خراسان فرستاد. در سال 1145 هج 1732 1733 م نادر شاه احمد خان بختیاری را كه از ملتزمین ركاب وی بود در جنگ هرات به حكومت بختیاری منسوب كرد احمدخان یكی از روسای یاغی بختیاری را گرفت و كشت این امر سبب شد تا بستگان وی به احمدخان هجوم بردند و اورا به قتل رساندند و به سمت گرمسیر ( خوزستان ) كوچ كردند نادر شاه جهت تنبیه آنها قشون فرستاد و پس از چندین روزی درگیری بختیاریها شكست خوردند و نادر نزدیك به 3000 هزار خانوار كه بیشترشان هفت لنگ بودند به نواحی خراسان تبعید كرد اما در سال 1147 هج 1734 1735 بختیاریهای تبعید شده از رنج دوری سر به شورش در آورده و راهی بختیاری شدند . نادر شاه قشونی به فرماندهی بابا خان چاپشلو بیگلر بیگی لرستان به دفع آنها فرستاد پس از زد خوردی شدید بسیاری كشته و بقیه دستگیر و نادر دستور داد تا آنها به جام نزد دیگر بختیاریها فرستاده شوند . لشكر كشیهای نادر به بختیاری و تبعید دائم بختیاریها مخصوصا خانواده های سر شناس مردم این قوم را به ستوه آورده بود و بختیاریها مرتب بدنبال فرصت می گشتند تا عقده خود را از ظلم و جور نادر خالی كنند در سال 1148 هج 1735 1736 م فردی بنام علی مرادخان  كه بزرگمردی بیباک نترس از طایفه زلكی چهارلنگ بوده علم طغیان بر افراشته و طوایف زیادی به گرد او جمع شدند . نادر شاه سپاهی گران به دفع وی فرستاد اما پس از چندین مرحله درگیری سپاه نادر هر بار با شكست مواجه می گردید .انواع خیانتهادر این نبرد دلیرانه به علیمرادخان زلکی از سوی بختیاریها شد پس از اینكه تمام حاكمان منسوبی نادر در اطراف بختیاری نتوانستند بر علی مرادخان و اطرافیانش فائق آیند وهمه فرماندهان نادر کشته شدندخود نادر آهنگ بختیاری كرد در مرحله اول گروهی از نیروهای افغان و اكراد را به جنگ بختیاریها فرستاد كه با شكست مجدد سپاه نادر توام شد خشم نادر با یورش همه جانبه به بختیاریها سبب شد تا تعداد زیادی از بختیاریها كشته و یا به اسارت نادر در آیند علی مرادخان با خانواده و تعداد اندكی نیرو به رشته كوه كور كنس ( كور ناس ) پناه برد سپاه نادر محل وی را یافتند پس از زد خورد اندكی او را گرفته و نزد نادر بردند نادر شاه دستور داد تا دست و پای اورا بریدند و هرد دو چشمش را از حدقه در آوردند و بختیاریهای اسیر را با وساطت فرماندهان بختیاری در سپاه نادر مورد عفو و به جام خراسان تبعید كد.بیشتر بختیاریهای تبعید شده در نواحی خراسان ازجمله نوخندان در گز ـ جام گناباد و. می باشند و در دیگر استانها مانند سمنان یزد كرمان زنجان قم تهران فارس و .تعداد زیادی بختیاری به اجبار ساكن شده اند. وهمزمان با تبعید ایل (ایل به خراسون) سلگو به منطقه پبده مهاجرت وبه ایل بابادی پیوست.

متأسفانه برخی از وقایع نویسان نوپا و حتی جناب سردار اسعد نیز از وی به عنوان راهزن و سارق نام برده است که جای بسی تأسف دارد و در  نگارش خویش این دالاور مرد را علیمرادی می خواندند.

ايل زلكي«زلقی» یکی از ايلات مهم شعبه يا جرگه [[چهارلنگ]] از بزرگ ایل [[بختیاری]] و از قوم [[لر]] مي باشد.
این ايل متشكل از 5 طايفه بزرگ و داراي بيش از40 تیره میباشد که هرکدام از تيره ها، به نوبه خود از چند اولاد، و هر اولاد از چند تش ،وهر تش از چند كو، و هر كو از چند کروبو يا خانوار،تشكيل شداست.معمولا تيرهاي يك طايفه ،داراي نياي مشتركي ميباشندويا به صورت نسبي يا سببي باهم پيوند خويشاوندي دارند.
* قوم [[لر]]
** [[بختیاری]] (لر بزرگ)
*** شعبه چهارلنگ
**** ايل زلکی(زلقی)
***** طايفه
****** تيره
******* اولاد
******** تش(tash)
********* كو(koo)
********** كر و بو(kor-o-buo)


=== طوايف وتيره هاي ايل زلكي (زلقی)عبارت اند از: ===
 
1)طايفه هزارسي(خورجين) شامل تيره هاي :اولاد آخدابخش -(جهانبخش-ذلفقار-جعفرومحمدباقر-جهانگیروظهراب) آباوا( بابا) - آ عباس - آ بختيار و جوبازوند(جانبازوند)-سه تيره معروف به پزي شامل:( محمد وند- سليمان وند(سليمووند)-حسن وند(حسه وند))-دراشگفتي -ترپي- بي آبي(بي اويي)-مدروك-مفروش -ليركي .

2)طايفه دوزني (قالي)شامل تيره هاي1-1:خان(تاجميری-۲شاهمنصوری1-غيبي وند رحمت وند(رمدوند)-4-1جمال وند 5-1-ماندني(موندني)-قوچعلی-ممدوزنی)6-1-تيره هاي معروف به وندوندگري شامل:(شيخ گوشه-غيب اله وندالانوعباسي(اولاد آحسين عبداله)-غيب اله وند سرقلاعي(اولاد كلي جلي)-شمس الدين وند-شيخ باباروزبه)-كاهگوني-گانر- حيدروند(حدروند).

3)طايفه جاوندشامل تيره هاي :ايسوالي(عيسي والي)1-3خان2-3ارجنگی3-3خمکاروند4-3شهکه وند5-3شیخ6-3گیوه کش-سهرسهر[(سرخ سرخ)قربانوند-عباسوند-چنگری-اسدوند]-سلگو پبدنی

4)چهارطايفه شامل تيره هاي:(ميكوروكلاوند-مينجايي(ميانجايي) چپال-چهاربري چهارلنگ)-پيراحمد فداله(فضاله)-ولاتي و دره كاييدي.

5)طايفه بريم وند(ابراهيم وند)شامل تيره هاي:تشمال(الخاص وند)-ابول وند-حيدر وند-مهلي وند-قاسم وند-غلام وند.
تيره بلفويي ازتيرههاي وابسته به ايل زلكي ميباشد.

با تشكر از آقاي تاجميري همتبار عزيز

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 13:49  توسط دلاور سلجوقی  | 

 

 

در بهار سال 1949 پروفسور گیرشمن نخستین بار در ایران بقایایی از انسان

عهد هزاره چهاردهم قبل از میلاد را در حفاری غاری در(تنگ پبده) در کوههای

 بختیاری واقع در اطراف لالی کشف نمود . انسان در آن موقع یک نوع ظرف سفالین

ناهموار را که به طور ناقص پخته بود به کار می برد و ابزارهای ابتدائی شکار

را هم ساخته بود . در آن عصر انسان در سوراخهایی که در جوانب پر درخت کوهها

حفر می شد و به وسیله شاخه های درختان مسقف می گردید زندگی می کرد و یا غالبا

در یکی از غارها یا پناگاههای سنگی بسر می برد

 

پروفسور گيرشمن باستان شناس معروف فرانسوي در سال 1334 پس از يك سري حفاري در مسجدسليمان و حوالي آن، در 25 كيلومتري منطقه لالي در محلي بنام پبده به غاري برخوردنمود كه افرادي بيش از چهارده الي پانزده هزارسال قبل ازميلاد مسيح در انجا سكونت داشته اند. اسكلتهاي آنان روي هم انباشته شده است. باحتمال قوي، قومي كه در نزديكي غار پبده لالي و در اشگفت هاي اطاف آن سكونت گزيده اند ، از اقوام آريايي ايراني الاصل بوده كه در زمانهاي گذشته بصورت پراكنده و عشيره اي در اين سرزمين پهناور زيست مي نموده اند. از اين آثار در كوههاي بختياري بسيار است كه متأسفانه تا كنون كشف آنها به علت صعب العيور بودن راهها و نبودن امكانات ميسر نگرديده و تا بحال بصورت بكر و دست نخورده باقي مانده است، مثل «هفت دختران» در زردكوه يا «غارعروس» در دامنه كوه منار.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 15:0  توسط دلاور سلجوقی  | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:38  توسط دلاور سلجوقی  | 

http://lordburzum.persiangig.com/ShajareName.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:21  توسط دلاور سلجوقی  | 

 

 در گذشته در قوم بختياري در زمستان از كرسي‌هاي سنتي چوبي كه در زير آن زغال داغ قرار داشت استفاده مي‌كردند و لحاف سنتي بزرگي با نقش‌هاي ترنج روي آن مي‌انداختند. در سيني بزرگي به نام مجمع، انواع تنقلاتي مانند گردو، كشمش، بادام، سنجد كه به آن «كنار هم» مي‌گويند وجود داشت.

بختياري‌ها اعتقاد داشتند در شب يلدا، ماست، شير، پنير، كنجد، كدو و نان جوي كه خورده شود تا پايان سال موجب فزوني و فراواني نعمت مي‌شود و باعث مي‌شود كه تا سال بعد از اين نعمت‌ها بخورند.

شب يلدا در قوم بختياري به عنوان شب چله خوانده مي‌شود. بختياري‌ها در اين شب كدو تنبل‌هاي بزرگي كه نماد خورشيد را براي آن‌ها دارد، آب‌پز مي‌كنند و آن‌را به صورت ريز ريز شده در آش كشك مي‌خورند.

رسم جالبي كه در ميان بختياري‌ها رواج دارد ، به اين صورت كه نان‌هاي محلي به نام گرده را با  قطر زياد آماده مي‌كنند. بين اين نان مهره آبي رنگي به نام لپك مي‌گذارند. در شب يلدا نان را تقسيم مي‌كنند و هر كس كه در قطعه نان او لپك جاي دارد، به بخت و اقبال معروف ‌شده و او را شانس خانه مي‌دانند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:47  توسط دلاور سلجوقی  | 

(مردازما)

گويند مردازما نوعي جن است كه به كسي آسيب وارد نمي كند وفقط شجاعت و نترسيدن مردها را موردآزمايش قرار مي دهد با ظاهر شدن مقابل آنها در جاهاي خلوت و تاريك ؛ خيلي از افراد در قديم مدعي هستند كه به مردازما برخورد كرده اند . ظاهر شدن مردازما را بيشتر به شكل غول تصور ميكنند . بختياريها عقيده دارند كه مردازما هيچگاه جلو افراد ترسو ظاهر نمي شود براي اينكه آنها از ترس صدمه نبينند. بختياريهااز اين حربه براي افراد كم جرئت و ترسو استفاده ميكنند و دائم به آنها مي گويند : شما هر جا مي خواهيد برويد زيرا مردازما جلو شما ظاهر نمي شود و فقط جلو افراد شجاع ونترس جهت سنجش شجاعت آنها ظاهر مي شود از اين جهت افراد كم دل و جرئت براي جابجا شدن در شب و يا رفتن به جاهاي ترسناك با اعتماد به نفس بيشتري مي رفتندو كم كم . ترسشان از بين مي رفت 

 (بچه ها زير آبريز بام خانه ادرار نكنيد )

در قديم خانه هاي كاه گلي روستائيان داراي آبريز ( مرويز ) آب باران در فصلهاي بارش بود كه بيشتر يك تكه لوله و يا تكه ورق فلزي با دو لبه تا شده بود كه با فاصله بين نيم متر تا يك متر از ديوار بام خانه آب را به پائين مي ريخت ؛ بر اثر ريزش آب از بالا جائي كه آب فرود مي آمد زمين سفت و تميزتر مي شد نسبت به اطراف ؛ در قديم بچه ها كه در كوچه هاي خاكي به بازي مشغول بودند هرگاه ادرارشان مي آمد از بقيه كمي دورتر مي شدند و در خاكهاي كوچه سر پا ادرار مي كردند و خاكهاي كوچه باعث مي شد كه ادرار جهش دوباره به پاچه ادرار كننده نداشته باشد. بزرگترها بخاطر اينكه بچه ها زير آبريز بام كه بر اثر ريزش آب سفت شده و خاك ندارد ادرار نكنند چون زمين آن سفت شده و ادرار جهش دوباره نداشته باشد و پاها و لباس بچه خيس و نجس نشود به آنها مي گويند كه زير آبريز (مرويز) چون از جاهاي ديگر تميزتر و پاكتر است ملائك در آنجا خانه ميكنند و اگر در آنجا ادرار كنيد ملائك را از دور بر ما دور ميكنيد و خير و بركت كم مي شود . و بچه ها از بزرگترها . گوش مي گرفتند و عمل ميكردندو خود بچه ها همديگر را منع مي كردند

( آل)

آل موجودي موهوم است كه بختياريها در مقام نفرين بكار مي برند مخصوصا به دختران مي گويند آل ببردت . بختياريها معتقدند كة آل همانند اجنه هاست ولي . كم خطر تر و بيشتر دختران را با خود مي برد 

 (از ما بهترون)

از ما بهترون ( از ما بهتران ) موجودات غير زميني يا بعبارتي اجنه هاي مسلمان يا خوب را گويند كه به كسي آسيب نمي رسانند و بدونه اينكه ديده شوند ميان انسانها وجود دارند و از بعضي وسايل انسانها در صورت نياز استفاده ميكنند . بختياريها اگر در خانه دنبال چيزي بگردند آن يافت نشود بعد از مدت زماني دوباره همان چيز را در همان مكان قبلي كه گشته اند بيابند مي گويند بار اول كه گشتيم و يافت نشد احتمالا از ما بهتران آن را برده و استفاده كرده اند سپس سر جايش گذاشته اند. بعضي مواقع بختياريها آن را براي كنايه بكار مي برند مثلا اگر كسي را دنبال آوردن چيزي بفرستند و او جستجوي درست نكند و برگردد بگويد يافت نشد و فرستند از وجود آن چيز كاملا مطمئن باشد و مي فهمد كه او با دقت نگشته مجددا اورا مي فرستد و مي گويد به او كه دقيقا كجاست وقتي آن را رفت وآورد با كنايه به . او مي گويد مگر بار اول از ما بهتران آن را برده بودند . يعني براي يافتن آن دقت نكرده ايد

(بچه برك)

ايام قديم در منطقه شمال خوزستان در روستاها كه از برق و روشنائي در شب به صورت امروزي خبري نبود و روستائيان در فصلهاي گرم روي پشت بام و يا حياط منزل بهنگام شب مي خوابيدند و شبهاي بسيار تاريكي در مواقعي كه ماه نبود حكمفرما مي شد بعضي مواقع در دل شب و يا با اول سپيده داد و فرياد در خانه اي كه نوزاد در گهواره داشته بلند مي شد كه بچه ما را بچه برك برد . بهنگام بردن بچه هيچگاه كسي برنده بچه را نمي ديد و بردن بچه حالت غيب شدن داشت ولي رخ داده زمانيكه كساني خيلي سريع متوجه نبودن نوزاد شدند و سريع به جيغ داد افتادند برنده بچه آن را در آن نزديكيها رها كرده و در رفته است. در آن زمان و زمانهاي بعد بختياريها عقيده داشتند كه بچه برك چيزي جز نوعي پلنگ بسيار تيز چنگ و چالاك نيست اما چون كسي آن را نديده بود براي همه بصورت موجودي غير طبيعي و موهوم بود . بدين سبب نام آن را بچه برك مي گفتند 

( وقه) 

پرنده شب يا پرنده شوم و نوعي جغد است كه شب هنگام مخصوصا اول شب به پرواز در مي آيد و صداي محكم وق مي دهد بختياريها عقيده دارند كه اين پرنده شوم است و شب كه مي آيد و صدا ميكند نوزادان از ترس صداي آن قالب تهي ميكنند و مي ميرند هرگاه وقه بالاي سر خانه اي كه نوزاد دارند در شب گردش كند و صدا كند در جواب صداي آن ساكنين براي دور كردن آن باصداي بلند . مي گويند : ميخ ، تيخ (تيغ ) ، سيخ تا پرنده شوم از فضاي خانه دور شود و دفع بلا كنند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:17  توسط دلاور سلجوقی  | 

آدمي که مالس اِره، ايمونس هم اِره.

"کسي که مالش مي رود، ايمانش هم مي رود."  کنايه از اينکه کسي که مالش به سرقت برود، ممکن است با مظنون شدن به اين و آن، ايمانش هم از دست برود.

آدميزاد، بونده بي باله.

"آدميزاد (همانند) پرنده اي است بدون بال".  کنايه از اينکه هر آينه ممکن است هجران و دوري براي انسان پيش آيد.

مرغ باغ ملکوتم، نيم از عالم خاک                            دو سه روزي قفسي ساخته اند از بدنم    (مولانا)

آربيز به قيلون اگو، دو سيلا داري.

"الک به قليان مي گويد: دو سوراخ داري".  اين مثل زماني بکار ميرود که کسي عيب و ايراد خود را نبيند و به دنبال عيب جويي از ديگران باشد.  (تير را در چشم خودش نمي بيند، مو را در چشم ديگري مي بيند.)

آردم بختم، آربيزم آوختم.

"آردم را الک کردم، (و) الکم را هم آويزان کردم".  کنايه از اينکه همه کارهايم را انجام داده ام و ديگر کاري براي انجام دادن باقي نمانده است.

آسيو دراره، لوينه کپنه.

"آسياب در مي آورد (توليد مي کند)، آسيابان (لوينه) مي بلعد. (مصرف مي کند)".  اين مثل را بيشتر در مورد توليد کنندگان و نان آوران خانه بکار مي برند، زمانيکه مصرف کنندگان، رعايت اندازه و اعتدال را ننمايند.

ار اِخوي خاک کني من سرت، برو سر يه تل بلندي.

"اگر (حتي) ميخواهي خاک هم بر سر خودت بريزي، برو بالاي يک تپه بلند".  کنايه از بزرگ منشي و بلند همتي است.

ار بو خونه نيدي، اِدا شاهي ايکرد.

"اگر پدر خود را نمي ديد، ادعاي پادشاهي مي کرد".  اين ضرب المثل در مورد افرادي که خيلي زود اصل و نصب خود را فراموش کرده و به ديگران تفاخر مي کنند، بکار مي رود.

ار جووم دهرست، السم نه پهرست.

"اگر پيراهنم پاره شد. اصلم نپريد (از بين نرفت)".  اين ضرب المثل بيانگر اين نکته است که فقر و تنگدستي، اصالت خانوادگي و ارزشهاي اصيل را از بين نمي برد.

ار خومه نيديه، گو رشيد خوي دارم.

"اگر خودم را نديده اي، برادر رشيد خوبي دارم".  اين ضرب المثل درباره کساني به کار ميرود که بيش از آنچه به توانائي هاي خود تکيه کنند، متکي به توانايي ديگران مي شوند.

ار دنيانه او بو وره، فلونينه خو ابره.

"اگر دنيا را آب ببرد، فلاني را خواب مي برد".  در مورد بي تفاوتي برخي افراد بکار مي رود که کاري به مسائل پيرامون خود ندارند.

ار کوگ نکنه قهقه بيجا، کي دونه کوگ کيه کرده جا؟

"اگر کبک قهقه بيجا نکند، چه کسي ميداند که کجا جاي گرفته است"؟   در مورد افرادي به کار ميرود که با طرح مسائلشان باعث افشاي راز و رمز خود مي شوند و به اصطلاح عسس مرا بگير راه مي اندازند.

ار ليشم، گوشت ميشم.

"اگر زشت هستم، گوشت ميش هستم".  يعني ماهيتم خوب است، هر چند که ظاهرم بد باشد. اصل هم ماهيت هر چيز است.

ار نبو امري ز حق، نيفته بلگي ز درخت.

"اگر امر حضرت حق نباشد، برگي از درخت نمي افتد".  اين مثل بيانگر آن است که هيچ امري در جهان حادث نميشود، مگر به خواست خداوند يکتا.

ار نخرديم نون گندم، اما ديديم دست مردم.

"اگر نخورديم نان گندم، اما ديدم دست مردم".  يعني اگر خودمان کاري را تجربه نکرده ايم، ولي با توجه به تجربيات ديگران با آن آشنايي داريم.

اسب پيش کشينه که دندوناس نيشمارن.

"دندانهاي اسب پيشکشي را که نمي شمارند".  اين ضرب المثل بيانگر آن است که اگر هديه و پيشکش را به کسي بدهند، نبايد در صدد ايراد گرفتن از آن برآيد.

افتو زي همو چو که دُز دلس خواست.

"آفتاب همان جايي تابيد که دلخواه دزد بود".  فراهم شدن شرايط براي فرد خطاکار، کمال آرزوي اوست.

الس کار پدره، که مادر رهگذره.

"اصل کار پدره، که مادر رهگذره".  اين ضرب المثل "اصل" و "ريشه" انتقال صفات را، "پدر" ميداند. اصلي که نظام قبيله اي پدر سالار بر آن متکي است.

امساله نه هر ساله.

"امسال، مثل هر سال نيست".  در فارسي: اين تو بميري، آن تو بميري نيست.

اورشم که خوار ابو، پيوند هر و گا ابو.

"ابريشم که خوار و بي ارزش ميشود، به خر و گاو آويزان ميشود".  هر گاه ارزش واقعي چيزي درک نشود، مورد بي اعتنايي قرار ميگيرد.

او سرد رهدم سر دستس.

"آب سرد روي دستش ريختم".  در مقام نا اميد کردن افراد به کار مي رود.  در فارسي: آب پاکي روي دست کسي ريختن.

اولاد کابهلي، چنسون و پانالن، چنسون ز پهلي.

"اولاد کابهلي (کاکا بهلول)، تعداديشان از پا مي نالند، تعداديشان از پهلو".  در مورد افراد خانواده يا فاميلي به کار ميرود که هر يک از دردي و بيماريي شکوه داشته باشند.

ايبيزيس و ايبينيس.

"الکش مي کني و آنرا مي بيني".  يعني پس از تجربه کردن به حرف من خواهي رسيد.

ايما که سالنه پائيديم، ماهنم پائيم.

"ما که سال را پائيديم، ماه را هم مي پائيم".  ما که در انتظار انجام کاري، سالي را به انتظار نشسته و صبر کرده ايم ماهي ديگر را هم منتظر مي مانيم.

اي نوني مو مهمونم، يو چو و يو همبونم.

"اگر نمي داني من مهمانم، اين چوب و اين هم انبانم".  يعني از لوازم و بار و بنه ام بدان که من مهمان هستم. يعني ميتوان از آثار و شواهد چيزي پي به نيات و اهداف بوجود آورنده آن برد.

اي هوسه، يه دفه بسه.

"اگر هوسه، يکدفعه بسه".  اگر از روي هوي و هوس کاري صورت بگيرد، همان يکبار کافي است.

 

باد بسکه خوهه، بادبزن هم اوفته گلس.

"باد از بس خوب است، بادبزن هم همراهيش مي کند".  در خصوص حمايت فردي شرور و ناباب از فردي شرورتر و نابابتر بکار مي رود.

بالا جام ني، دو من ني نشينم.

"بالا جايم نيست، پائين (هم) نمي نشينم".  اينکه اگر نتوانم بالا بنشينم، پائين هم نخواهم نشست.

بجور جاته، بنه پاته.

"(اول) جايت را پيدا کن، (سپس) پايت را بگذار".  اين ضرب المثل در مورد افرادي بکار ميرود که دست به کارهاي نسنجيده اي مي زنند. بيشتر در زمينه دقت کردن در امر ازدواج بکار ميرود.

بچه يا واريش بووس بجهمه يا ترنه دا.

"بچه يا بايد از ريش پدر حساب ببرد يا از گيس مادر".  اين ضرب المثل در زمينه تربيت کودکان است، و بيانگر اين نکته است که به هر حال کودک بايد حرف شنوي از يکي از والدين داشته باشد، تا در تربيت او خللي وارد نشود.

بد الس وفا نکرد، الس دار خطا نکرد.

"بد اصل وفا نکرد، اصل دار خطا نکرد".  اين ضرب المثل در مورد تأثير اصالت خانوادگي افراد در عدم انجام کارهاي خلاف بکار ميرود. يعني افراد با اصالت خطا نمي کنند و افراد بد اصالت نيز وفا نخواهند کرد.

برد سر جا خوس سنگينه.

"سنگ سر جايش سنگين است".  کنايه از اينکه افراد در مقام واقعي خود، داراي وقار و ارزش مي باشند.

برد گهپ نشونه نزيدنه.

"سنگ بزرگ نشانه نزدن است".

اين مثل بيانگر آن است که دادن وعده هاي غير معقول و اغراق آميز به معناي عملي نشدن آنهاست.

برديم به آسماري، دست زدينم ني ورداري.  (آسماري نام کوهي است به ارتفاع تقريبي 2000 متر در جنوب شرقي مسجد سليمان.)

"مرا بردي (تا کوه) آسماري، دست از دنبال کردنم برنميداري".  در مورد کينه توزي برخي از افراد بکار ميرود، که بيش از حد انتقامجويي مي کنند.

برزگر که وامهنه، داس کل و تيز اکنه.

"برزگر که خسته مي شود، داس را کند و تيز مي کند". (داس را مقصر مي داند)  در مورد بهانه جويي و دليل تراشي بي مورد بکار ميرود.

برو يه جا که بخوننت، نه چو وردارن بروننت.

"برو جايي که بخوانندت (پذيرايت باشند) نه (جايي که) چوب بردارند و برانندت (بيرونت کنند)".  يعني برو جايي که حرمتت را بجا آورند، نه مورد بي اعتنايي قرار گيري.

بره نر و کله ني خوسه.

"بره نر در آغل نمي خوابد".  اين ضرب المثل در مورد اهميت داشتن فرزندان پسر بکار ميرود و بيانگر آن است که به هر حال آنان به کاري مشغول شده و در خانه نمي مانند.

بز که اجل گهرس، نونا شونه خوره.

"بزي که اجلش برسد، نانهاي چوپان را مي خورد".  انجام کارهاي غير منطقي، موجب هلاکت خواهد شد.

بو دام ز دالوم ايا.

"بوي مادرم از مادربزرگم مي آيد".  اين ضرب المثل به نقش توارث در انتقال صفات و خصايص اشاره دارد.

چونکه گل رفت و گلستان شد خراب                              بوي گل را از چه جوييم از گلاب

بونده بد سر درخت بد انشينه.

"پرنده بد، بر روي درخت بد مي نشيند". در فارسي: کند همجنس با همجنس با پرواز.

بونه و دل، جنگ کردن آسون.

"بهانه به دل، جنگ کردن آسان".  يعني چنانچه بهانه اي در دل وجود داشته باشد، به دنبال آن جنگ کردن و ايجاد بحران و درگيري آسان خواهد بود.

بنگشته بردن باغ بهشت، گهد ولات ولات.

"گنجشک را بردند به باغ بهشت، گفت: ولايت ولايت (وطن)".  اين ضرب المثل علاقه به وطن را بيان مي کند، هر چند که نسبت به ديگر مناطق موقعيت بهتر و برتري نداشته باشد.

به بنگشت گهدن سوکي يا سنگين؟ گهد: سوک، سنگينيم دس خمه.

"به گنجشک گفتند: سبکي يا سنگين؟ گفت: سبک، سنگينم دست خودم هست".  بيانگر اين نکته است که حفظ وقار و ارزش افراد به اراده و عملکرد خودشان بستگي دارد.

به توشمال گهدن ساز بزه، گو تنگه پام خاره.

"به نوازنده گفتند: ساز بزن. گفت: کف پايم ميخارد".  اين ضرب المثل زماني به کار ميرود که کسي جهت عدم انجام کاري بهانه جويي کند.

به خرس گهدن، حرف بزن، گهد: پمبلاپف.

"به خرس گفتند حرف بزن. گفت: پملاپف".  به افرادي که قادر به بيان سنجيده و متين مطالبشان نيستند، اطلاق مي شود.

به شيطون گهدن خدا بوته بيامرزه، گهد چي که نيبو.

"به شيطان گفتند خدا پدرت را بيامرزد. گفت: چيزي که نمي شود".  درباره افرادي به کار ميرود که کمتر اميدي به هدايت و آمرزش آنان مي رود.

به کور گهدن چه اخي؟ گهد دو تيه روشن.

"به کور گفتند چه ميخواني؟ گفت: دو چشم روشن".  اين ضرب المثل در بيان آرزوهاي بديهي بکار مي رود.

به ميش اگو بجه، به گرگ اگو بگهرس.

"به ميش مي گويد: بدو، به گرگ مي گويد: بگيرش".  در مورد افرادي به کار ميرود که دو دوزه بازي مي کنند و به اصطلاح هم رفيق دزدند، هم شريک قافله.

بهودارو بي بهو، هي ايکنن بهو، بهو.

"پدر دار و بي پدر، هي فرياد مي زنند: پدر، پدر".  نظير: دارا و ندار، هر دو مي نالند.

بهيگ ز هونه بو تي نداشت، گهدن من ره قلاتيسه درورد.

"عروس از خانه پدر چشم نداشت. گفتند: بين راه کلاغ چشمش را در آورد".  اين ضرب المثل در مورد افرادي به کار ميرود که با دلايل واهي سعي در پنهان کردن نقايص دارند. 

بهيگ که بونه و دله، اگه خروس پام تلني.

"عروس که بهانه به دل دارد، مي گويد خروس پايم را له کرد".  در مقام بهانه در دل داشتن و دنبال دست آويز بودن براي بروز آن بکار مي رود. 

بهيگ وقتي گشنس ابو، آش عروسيس يا يادس.

"عروس وقتي گرسنه اش مي شود، آش عروسي اش يادش مي آيد".  کنايه از اين است که انسان در سختي ها، ياد ايام خوش گذشته مي افتد.

بهيگه و هونه بيوزما، بعداً بفشنس که.

"عروس را در خانه آزمايش کن، سپس او را به کوه بفرست".  پس از حصول اطمينان از توانايي و استعداد افراد بايد آنان را به کار گمارد.

بيد اي تهله، سايه س شرينه.

"بيد اگر (خودش) تلخ است، سايه اش شيرين است".  اين ضرب المثل بيانگر آن است که بايد در مقام قضاوت به خصوصيات نيک و بد هر دو توجه داشت.

مال سره مال ایا پشغه سره تی کور .

ثروت برای ثروت مند می آید و پشه روی چشم آدم کور و فقیر.

نیده نبینا و کیمند نکنا شی

منظور : كسي كه كاره اي نبوده يا چيزي نداشته و اگر به آن برسد خودش را گم مي كند  و  دختر ترشيده شوهر كند عشوه و ادا وي بيشتر ميشود .

آروشم كه خار ابو   تل و بنده خرو گا ابو .

ابريشم كه خار ميشود  جل بنده  خر و گاو مي شود .

کر خو مال سی چنسه کر لیش مال سی چنس   

 کنایه از این است که اگر فرزندی خوب و توانمند باشد به آنچه که می خواهد می رسد و فرزندی که نا توان و تمبل و تن پرور باشد هر آن چه كه داشته باشد از دست مي دهد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:28  توسط دلاور سلجوقی  |